یادداشت‌های پاک‌نویس شده‌ی من

یادداشت‌های پاک‌نویس شده‌ی من

این بی‌خوابی‌های لعنتی

خدا نکند که شب‌ها بی‌خوابی به سرم بزند. توی رخت‌خوابم، افکار آزاردهنده مثل انبوه مگس‌هایی که در هوای گرم دور لاشه‌ای گندیده جمع می‌شوند، از هر طرف به ذهنم هجوم می‌آورند. هزار بار خودم را لعنت می‌کنم که چرا خواب بعد از ظهر را به بی‌خوابی نصف شب ترجیح دادم.

افکار دیشبم مثل یک سال و نیم گذشته حول محور بیماری مادرم بود. این‌که چه شده و چه خواهد شد. این‌که چه شده است را می‌دانم اما این‌که چه خواهد شد را نه. راستش آن را هم تا حدودی می‌دانم ولی نمی‌خواهم در موردش فکر کنم. آدم که در خلوت خودش به خودش دروغ نمی‌گوید. اوضاع اصلن خوب نیست. حال مادر هم رفته رفته بدتر می‌شود. یک سرطان حنجره که فکر می‌کردیم کنترل و درمان شده است حالا تبدیل به سرطان استخوان آن هم دقیقن وسط ستون فقرات شده و کار به روزی ۵-۶ عدد آمپول مورفین کشیده است. این یعنی هیچ اتفاق خوبی نخواهد افتاد و تازه باید منتظر اتفاقات بدتر هم باشیم. همه‌ی این‌ها را در ذهنم مرور می‌کنم. واقعن هیچ ایده‌ای ندارم برای وقتی که یکی از مهرهای ستون فقراتش در اثر این ضایعه بشکند. نمی‌خواهم به بعد از آن فکر کنم ولی منطقن اتفاق خواهد افتاد. مسخره است که علم با این‌همه ادعایش راه حلی برای این موضوع ندارد. تنها لطفی که در حق بیمار می‌کنند این است که با راه‌های مختلف دردش را کاهش می‌دهند که خیر سرشان چند مدل از این راه‌های کاهش درد روی بیمار ما نه تنها تاثیری نداشته است که دردش را بدتر هم کرده است.

یک سال است که بهش دروغ می‌گویم و هر روز دروغ جدیدی می‌بافم. نگفته‌ام که این همان درد قدیمی است که سراغت آمده. روحیه‌اش طوری است که همان لحظه که این خبر را بشنود رو به قبله دراز می‌کشد و هیچ کاری نمی‌کند. الان هم می‌دانم که شک کرده است ولی همچنان امیدوار است که دروغ‌هایم راست باشد. هفت سال پیش هم همین‌طور بود. بهش نگفتیم که درد گلویش از چیست. اسم شیمی‌درمانی و رادیوتراپی که آمد تازه فهمید چه خبر است. مردیم و زنده شدیم تا کمی حالش بهتر شود. آن موقع که خودش حس کرد اوضاع کمی فرق کرده است تازه به زندگی عادی‌اش برگشت. این بار هم با هزار دوز و کلک، رادیوتراپی و شیمی درمانی و سی‌تی اسکن و ام آر آی و … برده‌ایمش. هر بار که می‌پرسد پس من کی حالم خوب می‌شود؟ آرزوی مرگ می‌کنم. جوابی ندارم جز جواب‌های کلیشه‌ای دل‌خوش‌کنک! که خودم از گفتنشان حالم بد می‌شود. فقط هر روز شاهد درد کشیدنش هستیم و از درون نابود می‌شویم. هر روز رنجورتر و ضعیف‌تر می‌شود. مورفین‌ها اشتهایش را کور می‌کنند و التماس‌های ما برای خوردن یک قاشق غذای بیش‌تر بی‌فایده است.

آقاجان و خواهر کوچکم هم نمی‌دانند چه بلایی سر مادر آمده. خواهر شاید حدس زده ولی حرفش را نمی‌زند. اما آقاجان هر روز با «چه‌کنیم‌ها» و «چه شده‌ها» و «چرا خوب نمی‌شود» هایش بدتر از مادر ناله می‌کند. دیگر تصمیم گرفته‌ام به او بگویم. حداقل هر روز صد بار این حرف‌ها را تکرار نمی‌کند. می‌خواهم بگویم این حرف‌ها روحیه‌اش را بدتر به هم می‌ریزد. نمی‌دانم چقدر تاثیر دارد ولی دیگر جانم به لبم رسیده از بس توضیح مزخرف داده‌ام و هی دلیل آورده‌ام برای دروغ‌هایم. بعضی وقت‌ها از صبوری خواهرم تعجب می‌کنم. زندگی کردن در کنار پدر و مادر پیر و مسن واقعن سخت است. به خصوص که یکی‌شان مریض باشد و آن‌یکی دائم یا غر بزند یا ناله کند. خدا را شکر آقاجان چهارستون بدنش سالم است. بیماری‌ای ندارد و فقط پاها و کمرش درد می‌کند اما وقتی سرما می‌خورد انگار که دردش از درد مادر بیش‌تر است. منی که هر روز چند ساعت در خانه‌شان هستم کم تحمل شده‌ام. خدا به داد خواهرم برسم.

احوال پرسی‌های دوستان و آشنایان هم بدتر عصبی‌ام می‌کند. همان سوال‌های تکراری و همان جواب‌های تکراری. خیلی جلوی خودم را می‌گیرم تا از کوره در نروم. آخر تقصیر آن‌ها چیست که یا از روی محبت و دل‌سوزی یا از روی احساس وظیفه احوال‌پرسی می کنند؟ من عصبی و بدعنق شده‌ام. کوچک‌ترین مساله کل سیستم عصبی‌ام را تحریک می‌کند. وقتی که در کنار مادرم هستم و درد کشیدن و دم نزدنش را می‌بینم بدتر هم می‌شوم.

احساس تنهایی عجیبی دارم. انگار که هیچ کس دور و برم نیست. انگار همه‌ی مردم دنیا در یک سیاره‌ی دیگری زندگی می‌کنند و فقط من و پدر و مادر خواهرم روی زمینیم. واقعن هم کسی نیست. هر کس زار و زندگی‌اش را برداشته و رفته برای خودش. نگران هستند و روزی حداقل یک‌بار احوال مادر را می‌پرسند ولی چه فایده؟ وقتی که باید دور و برش باشند نیستند. یک تلفن و احوال‌پرسی چه دردی را دوا می‌کند؟ همه هم پذیرفته‌اند که جبر زمانه و شرایط زندگی باعث دوری شده و کاری از دستشان بر نمی‌آید. چند روز پیش خواهرهایم چند روزی خانه‌ی مادر بودند. این‌قدر خیالم راحت بود که شب‌ها بدون فکر و خیال می‌خوابیدم. اما از روزی که رفتند دوباره همان تشویش و بی‌قراری به زندگی‌ام برگشته است. دوباره تا کمی ذهنم از مشغله‌ی روزانه آسوده می‌شود انگار که به افکار منفی و استرس‌ها و نگرانی‌ها اجازه‌ی شرف‌یابی داده باشم. یک به یک برای دست‌بوسی می‌آیند.

پدر و مادر و خواهرم به من وابسته‌اند. به حدی که همه‌ی کارهایشان رو می‌گذارند برای وقتی که من باشم. نگرانند که من نباشم. انگار که چه کاری از دست من برمی‌آید. سنگینی این وابستگی عذابم می‌دهد وقتی که نمی‌توانم کاری برایشان انجام دهم.

در خیال‌هایم برمی‌گردم به سال‌های قبل. دوست دارم در آن سال‌ها زندگی کنم. کمی که فکر می‌کنم می‌بینم دقیقن برمی‌گردم به سال‌هایی که نشانی از بیماری مادر در آن‌ها نیست. می‌بینم هیچ‌چیز جز حال مادر برایم مهم نیست. هیچ سختی و مشکلی در کنار این موضوع اصلن دیده نمی‌شود. همه‌ی زندگی‌ام خلاصه شده در بیماری و درد کشیدن مادر. تنها خواسته‌ام همین است که برگردم به زمانی که مادر درد نداشت و می‌خندید. آن سال‌ها هم سخت بود ولی نه به سختی امروز و این لحظه. چرا زندگی این‌قدر خشن و بی‌رحم شده؟ یا از ابتدا همین بود و من تازه فهمیده‌ام؟

ای‌کاش می‌شد خوابید و دیگر به این چیزها فکر نکرد.

دور و نزدیک

پرسیدم: دکتر چه‌کار می‌شود کرد؟ آخرش چه می‌شود؟ گفت: Watch & Wait. اصطلاحن یعنی باید بنشینیم و نگاه کنیم ببینیم چه پیش می‌آید. شما فعلن همان مورفین‌ها را طبق معمول مصرف کنید. نگران نباشید. بالاخره باید اهم و مهم کنید ببینید کدام وضعیت برای مریض و شما بهتر است؟ فعلن باید بررسی کنیم ببینیم بیماری به ریه‌هایش سرایت نکرده باشد. برای دردش هم یک فکری می‌کنیم.

لاغر شده. بازوهایش شل و افتاده‌اند. سوزن اسکالپ به سختی در زیر پوست فرو می‌رود. درد می‌کشد. من هم درد می‌کشم. اما به قول خودش این دردها پیش آن درد بزرگ‌تر چیزی نیست. مورفین را که تزریق می‌کنم چشم‌هایش را محکم می‌بندد و لبهایش را فشار می‌دهد. بی‌سر و صدا سوزش حرکت مورفین در زیر پوستش را تحمل می‌کند. دست‌هایش از درد می‌لرزد. دست‌هایش را می‌گیرم. بدون این‌که سوالی بپرسم می‌گوید: دردم که بیش‌تر می‌شود می‌لرزم. لبخند می‌زنم. دست می‌کشم روی دست‌هایش. محکم فشارشان می‌دهم. می‌گویم: خوب می‌شوی. درست می‌شود. این روزها هم می‌گذرد. حرف دیگری ندارم بزنم. آخر چه بگویم؟ بگویم تا آخر عمرت همین وضع است؟ باید دعا کنیم اوضاع بدتر از اینی که هست نشود؟ اصلن نمی‌داند دردش چیست و چه بر سرش آمده. لبخند می‌زند و می گوید: توکل به خدا. راضی‌ام به رضایش.

در راه خانه به این فکر می‌کنم که زبانم لال اگر آن اتفاق وحشتناک بی‌افتد در چه حالی هستم؟ در بهترین حالت در خانه‌شان یا در خانه‌مانم. در بدترین حالت تا خانه رسیدنم یک روز طول خواهد کشید. به همه چیز و همه‌ی حالت‌ها فکر می‌کنم. به عکس‌العمل‌ها، به حرف‌ها، به …

با خودم فکر می‌کنم اگر همه‌ی بچه‌هایش دور و برش بودند چقدر خوب می‌شد. چقدر تحمل کردن این وضعیت آسان‌تر بود. چقدر خیال همه راحت بود. لعنت به جبر زمانه و انتخاب اشتباه آدم‌ها. آخر اگر یک روز سرش را زمین گذاشت چطور به بچه‌هایش خبر بدهم؟ هر کدام از یک ور مملکت می‌آیند. اصلن چرا رفتند؟ چرا باید می‌رفتند؟ مگر این روزها را نمی‌دیدند؟ مگر نمی‌دانستند یک همچین روزهای سختی را خواهند داشت؟ گیرم مریضی صعب العلاجی هم در کار نبود. پیری که بود. ناتوانی که بود. احتیاج که بود. می‌گویم اگر بچه‌دار شدم نمی‌گذارم از من و مادرش دور شود. بلافاصله به این فکرم خنده‌ام می‌گیرد. همسرم به خاطر من از مادر و خانواده‌ش جدا شد. خانواده‌ش به انتخابش احترام گذاشتند. خانواده‌ی خودم هم به انتخاب فرزندانشان احترام گذاشتند. من چطور می‌تواند دیکتاتور باشم؟ اگر بچه‌ام خواست دور از من و مادرش زندگی کند چه؟ مگر می‌توانم جلویش را بگیرم و بگویم حق این انتخاب را نداری؟ پس چه کنم؟ از پیری می‌ترسم. از ناتوانی از مریضی و از احتیاج به حضور دیگران. روز و شب ذهنم درگیر این مساله است و هیچ کارش هم نمی‌توانم بکنم. هیچ وقت مثل الان، آینده برایم این‌قدر تاریک و ترسناک نبوده است.

تجربه‌های زندگی متاهلی: اشتغال همسر

سه ماه بود که عروسی کرده بودیم و در خانه‌ی کوچک اجاره‌ای‌مان زندگی مشترکمان را شروع کرده بودیم. اوضاع مالی‌ام خوب نبود. در واقع بد بود. شرایط کارم آن روزها اسفناک بود و دریافتی‌ها کم و با فاصله‌ی طولانی از هم بود. کرایه‌ی خانه‌مان خیلی کم‌تر از بقیه‌ی جاها بود اما همین هم با حساب اقساط وام ازدواج و وامی که با سپرده‌گذاری همین وام ازدواج! گرفته بودیم، برایمان زیاد بود. هنوز ناشی بودیم و قلق روند زندگی دستمان نیامده بود. همسرم هم بعد از ۲۵ سال از خانواده‌اش جدا شده بود و به شهری آمده بود که تقریبن در آن غریب بود. همسرم علاقه داشت بیرون از خانه کار کند. من بیش‌تر از او علاقه داشتم. نه فقط از بعد اقتصادی‌اش. روحیه‌اش طوری است که نمی تواند خودش را در قالب یک زن خانه‌دار ببیند. شخصیتش اجتماعی است و حتمن باید در متن جامعه باشد. آن‌قدر هم زرنگ و باهوش است که مطمئن بودم سر هرکاری برود موفق می‌شود و از عهده‌اش برمی‌آید. اما کار مناسب مگر پیدا می‌شد؟ در این سه ماه روزی نبود که آگهی‌های کاریابی و نیازمندی‌ها و سایت‌های کاریابی را زیر و رو نکنیم. هر روز امیدوارانه شروع به گشتن می‌کردیم و آخر روز ناامید از آنچه که باید می‌یافتیم به فردا و فرداها فکر می‌کردیم. در همین دنبال کار گشتن‌ها و فرم پر کردن‌ها همسر تمام سوراخ سنبه‌های شهر را یاد گرفت. حتی بهتر از من. فشار اوضاع اقتصادی و اقساط و اجاره‌ی خانه از یک طرف و پیدا نشدن کار هم از طرف دیگر مستاصل‌مان کرده بود. تعداد روزهایی که «توکل به خدا» گویان و «الهی به امید تو» گویان شروع می‌کردیم و «ان شالله به زودی مشکلمان حل می‌شود» گویان تمام می‌کردیم دیگر از دستمان در رفته بود. جز امید به فضل خدا چاره‌ی دیگری نداشتیم. تا این‌که بالاخره مانند فیلم‌های با پایان خوش،‌ آن روز موعود رسید و گذشت آن روزگار تلخ‌تر از زهر.

داشتیم صبحانه می‌خوردیم و در مورد این‌که سایت‌های کاریابی و آگهی نیازمندی‌ها آپدیت شدند یا نه صحبت می‌کردیم. قرار بود بعد از صبحانه دوباره شروع کنیم به گشتن. تلفنم زنگ خورد. شماره‌ای بود که در لیست مخاطبین گوشی نبود، اما آشنا بود. کمی که دقت کردم شماره را شناختم. همکار قدیمی‌ام رضا بود. ۶-۷ سال پیش با هم همکار بودیم و بعدها که من از شرکت بیرون آمدم ارتباطمان کمتر و کمتر شد به حدی که دیگر شماره‌اش را از لیست مخاطبین گوشی‌ام پاک کردم. در این ۶-۷ سال شاید ۲-۳ سال یک‌بار آن‌هم برای پرسیدن سوالی کاری تماس گرفته بود. آخرین باری که با او صحبت کرده بودم گفته بود که در پالایشگاه کار می‌کند. گفتم لابد بازهم کاری دارد یا سوالی در خصوص قرارداد کاری و این حرف‌ها دارد. لقمه‌ام را جویده و نجویده قورت دادم و جواب دادم. سلام و احوال‌پرسی که کردیم، گفت: «وحید راستش یکی از همکاران ما کار جدیدی پیدا کرده و از این‌جا استعفا داده، برنامه‌نویس‌مان بود. کارمان زیاد است و نیرو کم داریم. شما که خودتان در این حیطه فعالیت می‌کنید کسی را می‌شناسی که بتواند جایگزین این نیروی ما را بشود؟» خدای من! چه می‌شنیدم؟ همین سوال،‌ می‌توانست پایان سه ماه بلاتکلیفی و جستجوی ما برای کار همسر باشد. آخر مگر می‌شود بعد از این‌همه وقت بلاتکلیفی یک‌هو کار ما را پیدا کند؟ گیج بودم. در حین گفتن این چند جمله قبلم تند تند می‌زد و امیدم هر لحظه بیش‌تر می‌شد. با یک حالت بیم‌ناک و امیدوار گفتم رضا از خدا که پنهان نیست از تو چه پنهان که سه ماه است دنبال کار برای همسرم هستیم. مدرکش فلان است و برنامه‌نویسی هم خوب بلد است. کم هم اطلاعات فنی به او دادم. بلافاصله گفت اگر تاییدش می‌کنی سریع بفرستش برود فلان جا فرم پر کند و بیاید پیش من برای مصاحبه‌ی کاری. گفتم باشد و تماس را قطع کردیم. احساس سبکی عجیبی داشتم. انگار پاهایم روی زمین بند نبود. هم می‌خندیدم هم گریه‌ام گرفته بود. همسر مبهوت کنار من نشسته بود و هی می‌پرسید که بود و چه می‌گفت؟ ماجرا را برایش شرح دادم و گفتم یک دقیقه هم معطل نکن. بلند شو. آن‌قدر از این فرم‌های استخدامی پر کرده بود که امیدی نداشت این کار هم سر بگیرد اما ناامید هم نبود. خوش‌حال هم بود. دیگر چه از این بهتر؟ کار در واحد فناوری پالایشگاه به آن بزرگی. هرچند نیروی شرکتی باشی باز هم محیط کار و حقوق و مزایایش بهتر از جاهای دیگر بود. آن موقع نمی‌دانستیم که آن روز برایمان در زندگی نقطه‌ی عطفی خواهد بود. همسر فرم پر کرد و رفت برای مصاحبه و برگشت. انتظارمان زیاد طول نکشید. سه روز بعد رضا تماس گرفت و گفت که از فردا بیاید سر کار.

امروز که این متن را می‌نویسم بیش‌تر از سه سال است که از آن روز می‌گذرد. در این سه سال روزی نبود که این لطف خدا را فراموش کنیم. روزی نبود که این آیه‌ی سراسر امید را زیر لب زمزمه نکنیم و خدا را بابت این لطفش شکر نگوییم.

وَیَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لَا یَحْتَسِبُ ۚ وَمَن یَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّـهِ فَهُوَ حَسْبُهُ ۚ إِنَّ اللَّـهَ بَالِغُ أَمْرِهِ ۚ قَدْ جَعَلَ اللَّـهُ لِکُلِّ شَیْءٍ قَدْرً

و او را از جایی که گمان ندارد روزی می‌دهد؛ و هر کس بر خدا توکّل کند، کفایت امرش را می‌کند؛ خداوند فرمان خود را به انجام می‌رساند؛ و خدا برای هر چیزی اندازه‌ای قرار داده است (طلاق – ۳)

تجربه‌های زندگی متاهلی: رب گوجه فرنگی

رب

 

دیر وقت بود که از خانه‌ی مادرم برگشتیم. سریع رخت‌خواب‌هایمان را پهن کردیم تا شده حتی چند دقیقه بیشتر بخوابیم و فردا صبح موقع کار چرت نزنیم. تازه چشم‌هایمان گرم خواب شده بود که صدایی شبیه صدای نشت گاز از آشپزخانه آمد. همسر از جایش تکان نخورد و من مامور شدم بروم ببینم چه خبر است. در حال خواب و بیداری ترسیدم چراغ را روشن کنم که مبادا واقعن گاز نشت کرده باشد و خانه منفجر شود! در تاریکی دنبال رد صدا را گرفتم و به بغل اجاق گاز رسیدم،‌ کمی شلنگ را بررسی کردم دیدم خبری از نشت گاز نیست،‌ بیشتر که دقت کردم دیدم منبع صدا فضای خالی بین پنجره‌ی آشپزخانه و اجاق گاز است. خدای من این صدای چیست؟ تا چشمانم به تاریکی عادت کند صدا قطع شد. خم شدم با دقت بیشتری به آن‌جا نگاه کردم و دیدم چندتا ظرف یک‌بار مصرف نوشابه و آب معدنیست که خاله‌ی همسر پر از رب و آبغوره و برگ مو کرده است و همین چند روز پیش همسر از ده پدری‌اش آورده است. فهمیدم که در طول روز آفتاب مستقیم به آن‌جا تابیده و گویا ظرف رب گازدار شده و این صدای نشست گاز مربوط به آن بود که همراه با مقداری رب که روی زمین ریخته بود از ظرف خارج شده بود. برداشتمش تا به همسر نشان بدهم و خیالش راحت شود. تا ظرف را در دستم گرفتم دیدم همچنان سفت است و مشخص است که داخلش پر از گاز است. همسر که آن را دید گفت درش را کمی شل کن تا هوا خارج شود. رفتم جلوی ظرفشویی ایستادم تا اگر رب هم همراه هوا خارج شد، آشپزخانه کثیف نشود. اما این فقط خیال خامی بود که در لحظه‌ای از هم پاشید. تا دستم به در ظرف خورد مثل کارتن تام و جری که در شیشه‌ی شامپاین پرتاب می‌شد، در ظرف رب به هوا پرتاب شد و رب داخلش مثل گدازه‌های آتش‌فشانی به هوا پرتاب شد. هاج و واج فقط صحنه را تماشا کردم. دیوار و سقف آشپزخانه، آب‌گرمکن، فرش و کابینت‌ها و هرکجای آشپزخانه که فکر کنید قرمز شده بود. کل آشپزخانه بوی رب می‌داد.

با صدای خنده ی همسر به خودم آمدم. حس پت و مت را که ظرف کنسرو تن‌ماهی در آشپزخانه‌شان ترکید،‌ کاملن درک می‌کردم، آخر یک‌هو چه شد؟ ساعت ۱:۳۰ نصف شب بود و من داشتم گندی که زدم را تماشا می‌کردم و همسر هم می‌خندید. از شدت بهت و حیرت خنده‌ام هم نمی‌آمد. مانده بودم چه کنم با آثار رب روی سقف گچی آشپزخانه؟ هرچه بیشتر می‌گذشت رب‌ها روی دیوار و وسایل بیشتر خشک می‌شدند و پاک کردنشان مصیبت می‌شد. سریع دست به کار شدم و با دستمال مرطوب افتادم به جان دیوارها و کابینت‌ها. لامصب نمی‌دانم با چه شدتی پرت شد که حتی از لای در بسته‌ی کابینت هم رد شده بود و وسایل داخل کابینت هم ربی شده بودند. هر لکه‌ای که پاک می‌شد سلام و صلوات نثار آن کسی می‌کردم که سرامیک را اختراع کرد و صاحب‌خانه‌ای که دیوارهای آشپزخانه را سرامیک کرده بود. و البته خدا را شکر می‌کردم که در ظرف را رو به پذیرایی باز نکردم!

به کمک همسر همه جا تمیز شد. فقط مانده بود سقف که اگر آن موقع تمیز نمی‌شد باید یک دست رنگ می‌زدم تا آثار رب پاک شود که آن‌هم مصیبتش کمتر از این نبود. بسم الله گفتم و رفتم روی چهارپایه و به هر جان کندنی بود در عرض نیم ساعت به کمک دسته جارو و هر وسیله‌ی دیگری که دستم می‌رسید سقف را از لوث وجود هرگونه رب پاک کردم. هرچند که هم‌چنان از آشپزخانه بوی رب می‌آمد ولی چاره‌ای نبود. همین‌که آن موقع شب در عرض یک‌ساعت این گند را پاک کردیم کلی هنر کرده بودیم. فردای آن شب با یک ظرف کوچک آب و تاید و یک دستمال تمیز آن مشکل هم حل شد و آشپزخانه به حالت اول برگشت.

بنا به همان دلیل بهت و حیرت از رخ دادن این اتفاق،‌ از جزئیات حادثه عکس و فیلمی تهیه نکردیم ولی تعریف کردنش باعث شد تا چند روز خانواده‌ها و دوست و آشنا را بخندانیم و همه کارتن پت و مت و ترکیدن ظرف تن ماهی را به ما یادآوری کنند.

البته پیگیر قضیه گازدار شدن رب هم شدیم و شنیدیم که مادربزرگ همسر هم چنین اتفاقی برایش افتاده است. در نهایت کاشف یه عمل آمد که خاله‌ی همسر مثل قدیمی‌ها رب را درست نکرده و برای به سرعت آماده کردن رب دست به ابتکارات نوینی زده بود. نکته این‌جا بود که قدیمی‌ها ابتدا گوجه‌ها را خرد کرده و در ظرف‌های بزرگی می‌ریختند و چند روز جلوی آفتاب می‌گذاشتند،‌ بعد از چند روز گوجه‌ها را له می‌کردند و در چند مرحله از صافی می‌گذراندند و آب‌شان را می‌گرفتند و در آخر در دیگ بزرگی می‌جوشاندند و رب درست می‌کردند. فوت کوزه‌گری این کار همان گرفتن آب گوجه‌ها در چند مرحله بود که خاله‌ی همسر این کار را نکرده بود و گوجه‌ها را با چرخ گوشت! له کرده بود و جوشانده بود و همین آب موجود در رب باعث تولید گاز و رنگ‌آمیزی آشپزخانه‌ی ما شده بود.

بالاخره قدیمی‌ها یک چیزی می‌دانستند که چند روز به خاطر درست کردن چند شیشه رب از کار و زندگی می‌افتادند.

روزیِ مقدّر

هر دو بند کوله‌ام را روی دوش‌هایم انداخته بودم و کیسه‌های پلاستیکی خریدها در دستم بود. می‌خواستم سوار تاکسی‌های خطی سمت خانه‌ی پدرم شوم. با این‌که خیلی شلوغ بود ولی اولین تاکسی‌ای که بوق زد و مسیرم را پرسید همانی بود که باید سوارش می‌شدم. چون سمت راست صندلی عقب یک خانوم نشسته بود و کلی کیسه پلاستیکی در دستش بود مجبور شدم با کوله و پلاستیک‌های در دستم به سختی از در سمت چپ سوار شوم. ماشین‌مان از لابلای ماشین‌ها و آدم‌های منتظر برای تاکسی راهش را باز کرد و حرکت کرد. رادیو روشن و بود و برنامه‌ی عصرگاهی رادیو تبریز پخش می‌شد. گزارش‌گر برنامه پیرمرد ۷۰ ساله‌ای را یافته بود که نگهبان محل نگهداری خربزه و هندوانه بود. از اسم و رسمش پرسید و این‌که چند تا بچه‌ دارد و آیا ازدواج کرده‌اند یا نه؟ از شغلش پرسید. از این‌که چطور می‌تواند با این سن نگهبان باشد؟ پیرمرد گفت چاره‌ای ندارد، باید کار کند و درآمد داشته باشد. هر ۵ نفرمان که در تاکسی بودیم با این‌که بیرون و مغازه‌ها و آدم‌ها و ماشین‌ها را نگاه می‌کردیم اما حواسمان به رادیو بود و حرف‌های گزارش‌گر و پیرمرد نگهبان.

گزارش‌گر که به گفته‌ی خودش هیکلی درشتی داشت از پیرمرد پرسید با این سن توانایی داری که اگر دزدی با قد و هیکل من به بار خربزه و هندوانه زد جلویش را بگیری؟ پیرمرد گفت چاره‌ای جز این ندارم. گزارش‌گر باز هم پرسید آخر چطور می‌توانی؟ زورت می‌رسد؟ پیرمرد گفت زورم نرسد زنگ می‌زنم ۱۱۰. این‌جا معتاد زیاد می‌آید من همیشه به ۱۱۰ زنگ می‌زنم که بیایند جمعشان کنند. باز هم گزارش‌گر قانع نشد از جواب «مشدعلی اعلایی» و گفت تا پلیس بیاید من این‌ها رو دزدیده‌ام و فرار کرده‌ام و باز هم پیرمرد همان حرفش را تکرار کرد. همه می‌خندیدند به این جواب‌های پیرمرد. من هم خندیدم ولی بعد به فکر فرو رفتم. به فکر شغل این پیرمرد و خطراتی که برایش دارد. به این‌که می‌گفت باید کار کنم و چاره‌ای جز این ندارم. به این‌که درآمدش چقدر است؟

وقتی از تاکسی پیاده شدم این آیه را زیر لب زمزمه می‌کردم:

 

وَیَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لَا یَحْتَسِبُ ۚ وَمَن یَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّـهِ فَهُوَ حَسْبُهُ ۚ إِنَّ اللَّـهَ بَالِغُ أَمْرِهِ ۚ قَدْ جَعَلَ اللَّـهُ لِکُلِّ شَیْءٍ قَدْرً

و او را از جایی که گمان ندارد روزی می‌دهد؛ و هر کس بر خدا توکّل کند، کفایت امرش را می‌کند؛ خداوند فرمان خود را به انجام می‌رساند؛ و خدا برای هر چیزی اندازه‌ای قرار داده است (طلاق – ۳)