یادداشت‌های پاک‌نویس شده‌ی یکی مثل من

یادداشت‌های پاک‌نویس شده‌ی یکی مثل من

تجربه‌های زندگی متاهلی: رب گوجه فرنگی

رب

 

دیر وقت بود که از خانه‌ی مادرم برگشتیم. سریع رخت‌خواب‌هایمان را پهن کردیم تا شده حتی چند دقیقه بیشتر بخوابیم و فردا صبح موقع کار چرت نزنیم. تازه چشم‌هایمان گرم خواب شده بود که صدایی شبیه صدای نشت گاز از آشپزخانه آمد. همسر از جایش تکان نخورد و من مامور شدم بروم ببینم چه خبر است. در حال خواب و بیداری ترسیدم چراغ را روشن کنم که مبادا واقعن گاز نشت کرده باشد و خانه منفجر شود! در تاریکی دنبال رد صدا را گرفتم و به بغل اجاق گاز رسیدم،‌ کمی شلنگ را بررسی کردم دیدم خبری از نشت گاز نیست،‌ بیشتر که دقت کردم دیدم منبع صدا فضای خالی بین پنجره‌ی آشپزخانه و اجاق گاز است. خدای من این صدای چیست؟ تا چشمانم به تاریکی عادت کند صدا قطع شد. خم شدم با دقت بیشتری به آن‌جا نگاه کردم و دیدم چندتا ظرف یک‌بار مصرف نوشابه و آب معدنیست که خاله‌ی همسر پر از رب و آبغوره و برگ مو کرده است و همین چند روز پیش همسر از ده پدری‌اش آورده است. فهمیدم که در طول روز آفتاب مستقیم به آن‌جا تابیده و گویا ظرف رب گازدار شده و این صدای نشست گاز مربوط به آن بود که همراه با مقداری رب که روی زمین ریخته بود از ظرف خارج شده بود. برداشتمش تا به همسر نشان بدهم و خیالش راحت شود. تا ظرف را در دستم گرفتم دیدم همچنان سفت است و مشخص است که داخلش پر از گاز است. همسر که آن را دید گفت درش را کمی شل کن تا هوا خارج شود. رفتم جلوی ظرفشویی ایستادم تا اگر رب هم همراه هوا خارج شد، آشپزخانه کثیف نشود. اما این فقط خیال خامی بود که در لحظه‌ای از هم پاشید. تا دستم به در ظرف خورد مثل کارتن تام و جری که در شیشه‌ی شامپاین پرتاب می‌شد، در ظرف رب به هوا پرتاب شد و رب داخلش مثل گدازه‌های آتش‌فشانی به هوا پرتاب شد. هاج و واج فقط صحنه را تماشا کردم. دیوار و سقف آشپزخانه، آب‌گرمکن، فرش و کابینت‌ها و هرکجای آشپزخانه که فکر کنید قرمز شده بود. کل آشپزخانه بوی رب می‌داد.

با صدای خنده ی همسر به خودم آمدم. حس پت و مت را که ظرف کنسرو تن‌ماهی در آشپزخانه‌شان ترکید،‌ کاملن درک می‌کردم، آخر یک‌هو چه شد؟ ساعت ۱:۳۰ نصف شب بود و من داشتم گندی که زدم را تماشا می‌کردم و همسر هم می‌خندید. از شدت بهت و حیرت خنده‌ام هم نمی‌آمد. مانده بودم چه کنم با آثار رب روی سقف گچی آشپزخانه؟ هرچه بیشتر می‌گذشت رب‌ها روی دیوار و وسایل بیشتر خشک می‌شدند و پاک کردنشان مصیبت می‌شد. سریع دست به کار شدم و با دستمال مرطوب افتادم به جان دیوارها و کابینت‌ها. لامصب نمی‌دانم با چه شدتی پرت شد که حتی از لای در بسته‌ی کابینت هم رد شده بود و وسایل داخل کابینت هم ربی شده بودند. هر لکه‌ای که پاک می‌شد سلام و صلوات نثار آن کسی می‌کردم که سرامیک را اختراع کرد و صاحب‌خانه‌ای که دیوارهای آشپزخانه را سرامیک کرده بود. و البته خدا را شکر می‌کردم که در ظرف را رو به پذیرایی باز نکردم!

به کمک همسر همه جا تمیز شد. فقط مانده بود سقف که اگر آن موقع تمیز نمی‌شد باید یک دست رنگ می‌زدم تا آثار رب پاک شود که آن‌هم مصیبتش کمتر از این نبود. بسم الله گفتم و رفتم روی چهارپایه و به هر جان کندنی بود در عرض نیم ساعت به کمک دسته جارو و هر وسیله‌ی دیگری که دستم می‌رسید سقف را از لوث وجود هرگونه رب پاک کردم. هرچند که هم‌چنان از آشپزخانه بوی رب می‌آمد ولی چاره‌ای نبود. همین‌که آن موقع شب در عرض یک‌ساعت این گند را پاک کردیم کلی هنر کرده بودیم. فردای آن شب با یک ظرف کوچک آب و تاید و یک دستمال تمیز آن مشکل هم حل شد و آشپزخانه به حالت اول برگشت.

بنا به همان دلیل بهت و حیرت از رخ دادن این اتفاق،‌ از جزئیات حادثه عکس و فیلمی تهیه نکردیم ولی تعریف کردنش باعث شد تا چند روز خانواده‌ها و دوست و آشنا را بخندانیم و همه کارتن پت و مت و ترکیدن ظرف تن ماهی را به ما یادآوری کنند.

البته پیگیر قضیه گازدار شدن رب هم شدیم و شنیدیم که مادربزرگ همسر هم چنین اتفاقی برایش افتاده است. در نهایت کاشف یه عمل آمد که خاله‌ی همسر مثل قدیمی‌ها رب را درست نکرده و برای به سرعت آماده کردن رب دست به ابتکارات نوینی زده بود. نکته این‌جا بود که قدیمی‌ها ابتدا گوجه‌ها را خرد کرده و در ظرف‌های بزرگی می‌ریختند و چند روز جلوی آفتاب می‌گذاشتند،‌ بعد از چند روز گوجه‌ها را له می‌کردند و در چند مرحله از صافی می‌گذراندند و آب‌شان را می‌گرفتند و در آخر در دیگ بزرگی می‌جوشاندند و رب درست می‌کردند. فوت کوزه‌گری این کار همان گرفتن آب گوجه‌ها در چند مرحله بود که خاله‌ی همسر این کار را نکرده بود و گوجه‌ها را با چرخ گوشت! له کرده بود و جوشانده بود و همین آب موجود در رب باعث تولید گاز و رنگ‌آمیزی آشپزخانه‌ی ما شده بود.

بالاخره قدیمی‌ها یک چیزی می‌دانستند که چند روز به خاطر درست کردن چند شیشه رب از کار و زندگی می‌افتادند.

روزیِ مقدّر

هر دو بند کوله‌ام را روی دوش‌هایم انداخته بودم و کیسه‌های پلاستیکی خریدها در دستم بود. می‌خواستم سوار تاکسی‌های خطی سمت خانه‌ی پدرم شوم. با این‌که خیلی شلوغ بود ولی اولین تاکسی‌ای که بوق زد و مسیرم را پرسید همانی بود که باید سوارش می‌شدم. چون سمت راست صندلی عقب یک خانوم نشسته بود و کلی کیسه پلاستیکی در دستش بود مجبور شدم با کوله و پلاستیک‌های در دستم به سختی از در سمت چپ سوار شوم. ماشین‌مان از لابلای ماشین‌ها و آدم‌های منتظر برای تاکسی راهش را باز کرد و حرکت کرد. رادیو روشن و بود و برنامه‌ی عصرگاهی رادیو تبریز پخش می‌شد. گزارش‌گر برنامه پیرمرد ۷۰ ساله‌ای را یافته بود که نگهبان محل نگهداری خربزه و هندوانه بود. از اسم و رسمش پرسید و این‌که چند تا بچه‌ دارد و آیا ازدواج کرده‌اند یا نه؟ از شغلش پرسید. از این‌که چطور می‌تواند با این سن نگهبان باشد؟ پیرمرد گفت چاره‌ای ندارد، باید کار کند و درآمد داشته باشد. هر ۵ نفرمان که در تاکسی بودیم با این‌که بیرون و مغازه‌ها و آدم‌ها و ماشین‌ها را نگاه می‌کردیم اما حواسمان به رادیو بود و حرف‌های گزارش‌گر و پیرمرد نگهبان.

گزارش‌گر که به گفته‌ی خودش هیکلی درشتی داشت از پیرمرد پرسید با این سن توانایی داری که اگر دزدی با قد و هیکل من به بار خربزه و هندوانه زد جلویش را بگیری؟ پیرمرد گفت چاره‌ای جز این ندارم. گزارش‌گر باز هم پرسید آخر چطور می‌توانی؟ زورت می‌رسد؟ پیرمرد گفت زورم نرسد زنگ می‌زنم ۱۱۰. این‌جا معتاد زیاد می‌آید من همیشه به ۱۱۰ زنگ می‌زنم که بیایند جمعشان کنند. باز هم گزارش‌گر قانع نشد از جواب «مشدعلی اعلایی» و گفت تا پلیس بیاید من این‌ها رو دزدیده‌ام و فرار کرده‌ام و باز هم پیرمرد همان حرفش را تکرار کرد. همه می‌خندیدند به این جواب‌های پیرمرد. من هم خندیدم ولی بعد به فکر فرو رفتم. به فکر شغل این پیرمرد و خطراتی که برایش دارد. به این‌که می‌گفت باید کار کنم و چاره‌ای جز این ندارم. به این‌که درآمدش چقدر است؟

وقتی از تاکسی پیاده شدم این آیه را زیر لب زمزمه می‌کردم:

 

وَیَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لَا یَحْتَسِبُ ۚ وَمَن یَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّـهِ فَهُوَ حَسْبُهُ ۚ إِنَّ اللَّـهَ بَالِغُ أَمْرِهِ ۚ قَدْ جَعَلَ اللَّـهُ لِکُلِّ شَیْءٍ قَدْرً

و او را از جایی که گمان ندارد روزی می‌دهد؛ و هر کس بر خدا توکّل کند، کفایت امرش را می‌کند؛ خداوند فرمان خود را به انجام می‌رساند؛ و خدا برای هر چیزی اندازه‌ای قرار داده است (طلاق – ۳)

 

تجربه‌های زندگی متاهلی: بخاری

اوایل تابستان که عروسی کردیم و زیر یک سقف رفتیم، فکر و ذکرمان درگیر ماه رمضان و گرمای هوا و فرار از گرما بود و چون هنوز به فضای خانه و زندگی مستقل عادت نکرده بودیم به این فکر نمی‌کردیم که چند ماه دیگر که هوا سرد شد چکار کنیم؟

از اوایل پاییز به فکر افتادیم که تا هوا سرد نشده است بخاری بخریم. تا آن روز بزرگترین و گران‌ترین وسیله‌ای که برای خانه می‌خواستیم بخریم همین بخاری بود. مانده بودیم چه مدلی را بخریم و مهم‌تر از آن این‌که بخاری با چه میزان توان حرارت و بازده انرژی برای خانه‌ی ما مناسب است؟ خلاصه که بعد از بررسی ذهنی اندازه و توان بخاری‌های منزل پدری‌ و فک و فامیل و وابستگان دور و نزدیک، نتیجه گرفتیم که بخاری با توان حرارتی ۱۲۰۰۰ کیلو کالری در سرمای سوزان زمستان تبریز قدرت گرم کردن خانه‌ی نقلی ما را دارد. حالا فقط برند و مدل بخاری مانده بود که انتخاب کنیم که آن‌هم با گشت و گذار در بازار لوازم خانگی میسر بود. چند روز وقت گذاشتیم و چند بازار عریض و طویل لوازم خانگی را گز کردیم اما دریغ از یک مدل مناسب و خوشرنگ و خوش‌قیافه  که شرایط فوق الذکر را هم داشته باشد و البته قیمتش به موجودی حسابمان هم بخورد. چون هنوز فصل راه اندازی بخاری نبود، مدل‌های موجود در بازار متنوع نبود و همه هم اکثرن تولید همین شهرک‌های صنعتی اطراف تبریز بودند و برند معروف آنچنانی در بین آن‌ها دیده نمی‌شد. قیمت برندهای خیلی معروف هم دو برابر بودجه‌ی ما بود و اصلن نمی‌توانستیم سمت آن‌ها برویم.

بخاری

بخاری

قرار شد کمی صبر کنیم تا فصل بخاری برسد بلکه تا آن زمان هم بودجه‌مان را زیاد کنیم و هم مدل‌های بیشتر و بهتری به بازار بیاید اما همچنان هرکجا که فروشگاه لوازم خانگی می‌دیدیم داخل آن دنبال بخاری می‌گشتیم. همان روزها بود که یک بار که به خانه‌ی مادرم می‌رفتیم، همسرم اصرار کرد که به چند فروشگاه لوازم خانگی در آن محله هم سر بزنیم. هنوز چند قدم راه نرفته بودیم که چشممان به یک بخاری خوش‌قیافه و شیک در ویترین مغازه‌ی آن طرف خیابان افتاد و مسیرمان را سمت آن مغازه کج کردیم. وقتی از پشت ویترین اسم یک برند معروف را روی بخاری دیدم گفتم این هم از همان گران‌هاست نیاز نیست سوال کنیم اما همسر این‌طور وقت‌ها اصرار دارد که حتمن قیمت را بپرسیم بلکه ارزان بود. جالب این‌که قیمت کردیم و قیمتش دقیقن به اندازه‌ی بودجه‌مان بود. تعجب کردم که چطور ممکن است یک همچین برندی بخاری ارزان هم داشته باشد؟ چند بار از فروشنده که سرش هم خیلی شلوغ بود پرسیدم آقا مطمئنید که این بخاری ۱۲۰۰۰ است؟ و هر بار جواب بله شنیدم. سمت راست بخاری که مشخصات فنی‌اش نوشته شده بود چسبیده به دیوار بود و نتوانستم آن بخوانم. گفتم آخر این اندازه‌ش از بخاری‌های ۱۲۰۰۰ کوچکتر است، گفت: اندازه‌اش کوچک است ولی شعله‌هایش بیشتر است! با تردید گفتم پس همین را می‌خواهیم. فروشنده که دید برای خرید مصمم هستیم جلوتر آمد و یک نگاهی که به بخاری انداخت گفت اشتباه شد، این ۸۰۰۰ است و باید برویم از انبار ۱۲۰۰۰ش را به شما بدهم. پرسیدم پس ۱۲۰۰۰ش گران‌تر است؟ گفت نه من قیمت ۱۲۰۰۰ را به شما گفتم. با رضایت کامل دنبالش راه افتادیم سمت انبار. وارد انبار که شدیم با انبوه لوازم خانگی از یخچال و اجاق گاز گرفته تا چرخ گوشت و کولر و پنکه و البته بخاری مواجه شدیم. فروشنده کمی لا به لای کارتن‌ها گشت ولی چیزی که دنبالش بود را پیدا نکرد. هی روی کارتن‌ها را می‌خواند و هی بخاری‌ها را عقب جلو می‌کرد و نوشته‌های رویش را می‌خواند و ما هم هر بار که توجهش به کارتن خاصی جلب می‌شد خوشحال می‌شدیم که بخاری نازنینمان پیدا شد ولی هرچقدر می‌گشت خبری از آن بخاری نبود و نتیجه‌ی این گشتن‌ها فقط یک کارتن خالی بود. ما هم نا امید از این‌که بخاری مورد نظرمان دیگر موجود نیست، زیر لب غر می‌زدیم که «یک بار خواستیم چیزی را که دوست داریم بخریم آن هم این‌طوری شد». در نهایت فروشنده هم نا امید شد و گفت: انگار فروخته‌ایم ولی من مطمئن بودم که ۱۲۰۰۰ این بخاری را داریم. قول شنبه را به ما داد که در خریدهای جدیدشان از این مدل هم می‌آورند و ما آن روز سری بهشان بزنیم.

شنبه شد و من بدون حضور همسر به مغازه رفتم. فروشنده با حالتی که انگار به موضوع جدیدی پی ببرد گفت، آقا همینی که در ویترین است ۱۲۰۰۰ است و من آن روز اشتباه کردم به شما گفتم این ۸۰۰۰ است. همین را می‌برید؟ من هم چون ذوق خرید این مدل را داشتم دیگر حرفی نزدم و گفتم بله و حتی مشخصات فنی بخاری را هم نخواندم که ببینم واقعن ۱۲۰۰۰ است یا نه. به خانه که رسیدم و کارتن بخاری را باز کردم تازه یادم افتاد که مشخصات فنی بخاری را بخوانم. در حالی که انتظار داشتم در مقابل عبارت «توان حرارتی» عدد ۱۲۰۰۰ را ببینم متاسفانه نوشته بود ۶۰۰۰٫ یک لحظه خشکم زد. بخاری‌ای که ما خریدیم و فروشنده ده بار تایید کرده بود که ۱۲۰۰۰ است ۶۰۰۰ بود. بعد از کلی فحش و فضاحت که به روح و جسم فروشنده روانه کردم نشستیم به فکر کردن که آیا این بخاری برای خانه ما مناسب است یا بر گردانیمش؟ تنها دلیلمان برای نگهداشتن این تحفه، برند و مدل خوبش بود ولی در نهایت نتیجه گرفتیم که در سوز سرمای زمستان برند بخاری به درد نمی‌خورد و باید دنبال گرمای بیشتر باشیم و بخاری با توان ۱۲۰۰۰ کیلوکالری بخریم. دیر وقت بود و نتوانستم بخاری را برگردانم، فردای آن روز دوباره بخاری را برداشتم و بردم به همان مغازه. فروشنده تا من را دید پرسید مشکلی پیش آمده؟ گفتم من که به شما عرض کردم ۱۲۰۰۰ می‌خواهم، این بخاری ۶۰۰۰ است، در مشخصات فنی‌اش هم نوشته. قبول نکرد، گفت غیر ممکن است، این بخاری ۱۲۰۰۰ است. گفتم آقاجان سواد که دارید بیایید اینجا را بخوانید. وقتی او هم عدد ۶۰۰۰ را دید تعجب کرد ولی همچنان قبول نداشت که این بخاری توان حرارتی‌اش ۶۰۰۰ است. گفت این‌جا اشتباه نوشته. گفتم آقا کارخانه‌ای به این بزرگی روی بخاری عدد را اشتباه می‌نویسد؟ شما از کجا می‌دانی اشتباه است؟ حوصله جر و بحث با من را نداشت، فاکتور خریدش را نشانم داد که در آن هم نوشته شده بود بخاری فولان ۱۲۰۰۰٫ قیمتش هم ۱۵ هزارتومان کمتر از قیمتی بود که به من گفته بود. ولی من استنادم به مشخصات فنی بخاری بود. زنگ زد به فروشنده‌ای که جنس‌های مغازه‌اش را از اون می‌خرد و قضیه را توضیح داد، او هم این مساله را قبول نداشت، گوشی را داد به من که خودت بیا صحبت کن. گوشی را گرفتم و یک بار هم از اول قضیه را توضیح دادم. طرف گفت آقا آن عددها برای یک چیز دیگر هستند قابل استناد نیستند! گفتم یعنی چه؟ ینی به جای مشخصات این بخاری چیز دیگری نوشته اند؟ گفت توان حرارتی بخاری به این عددها نیست. گفتم پس به چیست؟ وقتی روی بخاری نوشته توان حرارتی برابر است با ۶۰۰۰ کیلو کالری یعنی این بخاری به اندازه‌ی ۶۰۰۰ کیلوکالری گرما تولید می‌کند نه بیشتر. من که بخاری ۱۲۰۰۰ میخواهم یعنی بخاری‌ای می‌خواهم که به اندازه ۱۲۰۰۰ کیلوکالری گرما تولید کند؟ توضیحم واضح است؟ گفت یعنی با این توصیف شما شومینه‌هایی که ۲۵۰۰۰ هستند، ۲۵۰۰۰ کیلوکالری گرما تولید می‌کنند؟ گفتم بله. گفت اینطور که خانه منفجر می‌شود؟ گفت آقای عزیز من که بی‌سواد نیستم، شما هم ان شالله نیستید ولی انگار درک درستی از کالری و توان حرارتی ندارید. سرتان را درد نمی‌آورم من نیامده‌ام برای دعوا. من بخاری‌ای می‌خواهم که هم ۱۲۰۰۰ باشد هم رویش نوشته باشد ۱۲۰۰۰٫ گفت من که ندارم از همان فروشنده‌ای که این بخاری را از او گرفته‌ای بپرس. صحبت‌هایمان به نتیجه نرسید و تماس را قطع کرد. به فروشنده توضیح دادم چه گفتم و چه شنیدم و یک بار هم به او گفتم که من بخاری‌ای می‌خواهم که هم از نظر شما ۱۲۰۰۰ باشد هم از نظر من و رویش هم نوشته باشد ۱۲۰۰۰٫ با حالت استیصال و بهت زده از اینکه چرا این بخاری ۶۰۰۰ را به اسم ۱۲۰۰۰ برایش فاکتور کرده‌اند، گفت یک مدل دیگر داریم که در خریدهای امروزمان بود بیا برویم انبار نشانت بدهم. باز هم با هم رفتیم انبار و این بار بخاری مذکور به راحتی پیدا شد. کارتنش را باز کرد و مدل و مشخصاتش رو نشان داد، با دقت به همه‌جایش نگاه کردم و تایید کردم که بله این ۱۲۰۰۰ است و همان‌چیزی است که من می‌خواهم. در نهایت با سلام و صلوات آن بخاری را ۱۰ هزار تومان گران‌تر خریدم و به منزل آمدم.

از شانس همسر زمستان پارسال تبریز یکی از سردترین زمستان‌هایش بود ولی به کمک بخاریِ پر حرف و حدیثمان سرمای هوا را در خانه‌ی گرممان حس نکردیم.

پی‌نوشت: بخاری‌مان این مدلی است ولی طرح و رنگش فرق می‌کند.

تجربه‌های زندگی متاهلی : سویا

soya

 

اولین بار بود که برای خانه‌مان خرید می‌کردیم. خرید از نوع برنج و مرغ و چای و … بعد از کلی گشت و گذار مغازه‌ای را که میخواستیم از آنجا جنس خوب بخریم پیدا کردیم. در گیر و دار هیجان خرید و مقایسه کیفیت و قیمت محصولات، همسر گفت سویا هم بخریم. از آنجایی که جرات خرید کمتر از یک کیلو را برای میوه و خوار و بار و سبزیجات و … ندارم، با سری بالا و صدای مردانه‌ای به فروشنده گفتم «بی زحمت سویا هم بکشید». پرسید چقدر بکشم؟ گفتم یک کیلو. نه دو کیلو بکشید. همین‌طور که پیمانه را وارد گونی می‌کرد و سویاها را داخل پلاستیک می‌ریخت، همسر گفت: «وحید خیلی زیاد میشه، همون یک کیلو بخر». حرفش راست بود ولی دوست نداشتم واقعیت داشته باشد. از یک طرف غرور مسخره‌ای که همیشه موقع خرید داشتم و جرات بازگرداندن جنس یا تغییر نظرم را نداشتم آزارم می‌داد و از طرف دیگر پیمانه‌های پی در پی که پر می‌شدند و داخل پلاستیک خالی می‌شدند. هر بار که فروشنده پیمانه را داخل پلاستیک خالی می‌کرد با خودم می‌گفتم الان دیگر ۲ کیلو تکمیل می‌شود ولی زهی خیال باطل! دریغ از ۴۰۰-۵۰۰ گرم افزایش وزن. چشم‌هایم به دست‌های فروشنده و پیمانه و عددهای روی ترازو بود. سویای دو کیلویی اندازه یک کیسه برنج ده کیلویی شد. هم از فروشنده خجالت می‌کشیدیم و هم نمی‌توانستیم جلوی خنده‌مان را بگیریم. حتی وقتی ۲ کیلو سویا داخل پلاستیک جا نشد و فروشنده یک کیسه برنج را جایگزین پلاستیک کرد. حال آن بنده خدا را با تمام وجودم درک می‌کردم که موقع راه رفتن زمین خورد و برای کم نیاورن تا خانه سینه خیز رفت. در نهایت کیسه برنج حاوی سویا و مابقی خریدهایمان را دست گرفتیم و راهی خانه شدیم و از آن روز به بعد به تمام زوج‌های جوان توصیه کردیم که موقع خرید سویا، گول حجمش را نخورید و به چگالی آن توجه کنید

یلدا و فراق تو

ای بنده‌ی صالح خدا، امروز یک روز دیگر هم به روزهای نبودنتان اضافه شد. یک روز و یک شب طولانی. طولانی‌تر از باقی شب‌های سال. منِ همیشه غافل از شما، ادعایی ندارم که همیشه منتظرم، اما به خدا قسم امشب بیشتر از همیشه به یاد شما بودم. نمی‌دانم منتظران واقعی‌تان امشب را چگونه می‌گذرانند اما منِ کمترین به بلندای شب یلدا، برای فرج شما دعا کردم، برای دیدن صبح یلدای فراق شما. دعا می‌کنم برای هرچه زودتر تمام شدن این یلدای طولانی. دعا می‌کنم …

«الهم عجل لولیک الفرج»