یادداشت‌های پاک‌نویس شده‌ی من

یادداشت‌های پاک‌نویس شده‌ی من

امید نا امید

خواهر گفت: من دلم روشن است که یک اتفاق خوب خواهد افتاد. گفتم: آره. حتمن اتفاق خواهد افتاد. هر دو به هم لبخند زدیم.

گاهی وقت‌ها آدم به صورت پیوسته به خودش دروغ می‌گوید تا شاید فقط برای لحظه‌ای دلش خوش باشد و فکر کند اوضاع آن‌طور که نشان می‌دهد نیست. واقعیت را دور می‌زند تا هم‌چنان در روزهای خوش زندگی‌اش باشد. اما تا کی؟ یک‌جایی واقعیت عین دیوار روبرویت قد علم می‌کند. رویاهایت کم‌رنگ و کم‌رنگ‌تر می‌شود. هرچه زور می‌زنی دیگر نمی‌توانی دورش بزنی و برای لحظه‌ای فراموشش کنی.

آن سینه‌ی سنگین و نفس‌های تند پشت سر هم. آن خلط‌هایی که تمامی ندارد و تنها راه نفس کشیدنش را می‌بندد. آن کپسول اکسیژنی که هر روز باید تعویض شود. آن مورفین‌های لعنتی که شیشه‌ی عمرش شده‌اند. آن تب و لرزها و بی‌حالی‌‌های مکرر. هیچ‌کدام نشانه‌ی خوبی برای آمدن روزهای خوب نیستند. وقتی همه‌ی دکترهایی که این اواخر بردیمش سرشان را پایین می‌اندازند و می‌گویند زیاد اذیتش نکنید، یعنی کار از کار گذشته است. یعنی بی‌چاره‌ها بروید دور مادرتان بگردید.

امشب شب شهادت حضرت زهراست. این روز‌ها حرف از مادر بیمار و مادر پهلو شکسته است. مادرم ۱.۵ سال است که دست به پهلو راه می‌رود. بهتر بگویم، راه می‌رفت. مادر چند وقت است که اصلن نمی‌تواند راه برود. آن اوایل که دردش ساکت نمی‌شد و تازه شب‌هایش را بی‌خواب کرده بود می‌گفت من با این درد رفتنی‌ام. ناراحت می‌شدیم و می‌گفتیم چیزی نشده که. یک درد موقت است که با دوا و درمان رفع می‌شود. امیدوار بود بهتر شود. اما نشد که نشد. دردش دردی نبود که با دوا و درمان رفع شود. امید همه‌مان ناامید شد.

مادر دیگر نفس ندارد. حرف که می‌زند، نفسش قدرت لرزاندن تارهای صوتی‌اش را ندارد. دیگر آن صدای نحیف را هم نمی‌شنویم. فقط صدای نفس زدن است و تکان خوردن لب‌هایش. باید حدس بزنیم و لب‌خوانی کنیم. ناراحت نمی‌شود. یک حرف را چند بار تکرار می‌کند. وقتی بی‌حال است حتی لب‌هایش هم به سختی تکان می‌خورد. ما می‌مانیم و انبوه واژه‌ها که پشت سر هم چیده می‌شوند تا مادر تاییدشان کند و منظورش را برساند. با نفس‌نفس زدن به سختی از لب‌هایش می‌خوانم که می‌پرسد:‌ «چه خواهد شد؟ خوب می‌شوم؟». آخر چه بگویم؟ این موقعیت دقیقن همان موقعیتی است که آدم می خواهد زمین دهن باز کند و ببلعدش. فقط می‌گویم ان‌شالله این روزها هم می‌گذرد. ان شالله خوب می‌شوی. آن‌قدر پوست‌کلفت شده‌ام که دیگر در این موقعیت‌ها کنترل چشمانم را هم دارم. یاد گرفته‌ام توی چشمانش خیره شوم، لبخند بزنم و حرف را بزنم.

در بلاتکلیفی محض به سر می‌بریم. انگار هنوز نمی‌دانیم چه بر سرمان آمده است. فکر آینده را هم نمی‌کنیم. بهت زده فقط روزهایمان را در کنارش شب می‌کنیم. خودمان را فراموش کرده‌ایم. انگار نه انگار که کمتر از ۳ هفته‌ی دیگر عید است. خانه اصلن حال و هوای عید را ندارد. اما خدا را شکر هنوز از وجود پر از مهر و محبت مادر گرم است. کافی است یک روز غذایش را به موقع و خوب بخورد. روی تختش بنشیند و نخوابد. لبخند بزند. آن روزمان عید است. مثل همین امروز.

پرسیدم مامان چی دلت می‌خواهد؟ گفت تو را. متوجه نشدم. لب‌خوانی این حرفش سخت بود. گفتم چی؟ گفت تو. باز هم متوجه نشدم. پرسیدم خوردنی است؟ گفت نه. پرسیدم نوشیدنی است؟ گفت نه. پرسیدم پس چی؟ گفت دوست داشتنی است. این را فهمیدم. پرسیدم یعنی چی؟ این بار با اشاره گفت: ینی تو. نشستم کنارش و بغلش کردم. صورتم را بوسید. چقدر طعم این بوسه‌اش با همه‌ی بوسه های دیگر فرق می‌کرد.

مادر

زمانی که مدرسه می‌رفتم، شیفت صبح و بیدار شدن از خواب برایم مصیبت عظمی بود. معمولن دو هفته صبحی بودیم و دو هفته بعد از ظهری. روزهای آخر شیفت صبح مادرم که از خواب بیدارم می‌کرد، می‌گفت یکی دو روز بیشتر نمانده، از هفته‌ی دیگر بعد از ظهری می‌شوی و راحت می‌خوابی. هر روز صبح کنارم می‌نشست و تا صبحانه و چایم را نمی‌خوردم از جایش تکان نمی‌خورد. مرا راهی مدرسه می‌کرد و به کارهایش می‌رسید. زمان دانشگاه هم همین‌طور بود. انگار که همان بچه ی ۸-۹ ساله‌ی سال‌های نه چندان دور بودم که تا صبحانه‌اش را نخورده است نباید از خانه خارج شود. شاغل که شدم هم اوضاع به همین منوال بود. مادر همیشه صبح‌ها کنارم بود. روزهایی که ماموریت کاری داشتم، موقع خارج شدن از خانه تا دم در می‌آمد و صدای آیت‌الکرسی خواندنش را موقع پوشیدن کفش‌هایم می‌شنیدم. عادت کرده بودم به شنیدن آیت‌الکرسی از زبان مادر. آیت‌الکرسی مادر، حرز من بود. انگار که حریم امنی دور تا دورم را احاطه کرده باشد، با خیال راحت دنبال کارهایم می‌رفتم و برمی‌گشتم.

هر جایی از خاطراتم را که نگاه می‌کنم مادرم کنارم است. از بچگی بیش از هر فردی به مادرم وابسته بودم. نبودنش از همان روزها برایم سخت و وحشتناک بود. زنی رنج دیده و مصیبت کشیده که محال است یادآوری خاطرات کودکی‌اش اشکت را سرازیر نکند. زنی که بدون ادعا و بدون انتظار زندگی‌اش را وقف فرزندانش کرده است.

درد و مصیبت آدم را پوست کلفت می‌کند. فکر کردن به درد، ترسناک است اما وقتی درگیرش شدی مجبوری یک جوری با آن بسازی. یک‌هو به خودت می‌آیی می‌بینی دقیقن وسط آن اتفاقات وحشتناکی هستی که کابوس روزها و شب‌‌هایت بود.

برای یک جلسه‌ی مهم کاری مجبور شدم یک روز مادر را ترک کنم. همسر و خواهرهایم پیشش بودند. دوری‌ام از مادر کمتر از ۳۶ ساعت بود اما در این زمان اتفاقی که نباید می‌افتاد، افتاد. چه قید مسخره‌ای است این «باید» و «نباید». مگر دست خودمان است که برای رخ‌دادن یا ندادن یک اتفاق تعیین تکلیف کنیم؟ یا جلوی رخ دادن این اتفاق را بگیریم؟ بگذریم. صبح خروس‌خوان مادر را نیمه هوشیار به اورژانس بیمارستان می‌برند. همسر و خواهرها و خواهرزاده. مادر را سریع به قسمت احیای قلبی و ریوی می‌برند و کمی که اوضاع مساعد می‌شود برای اسکن و از این‌جور اقدامات تشخیصی از این بخش به آن بخش منتقل می‌کنند و در نهایت دکتر می‌پرسد با چه کسی در رابطه با این بیمار صحبت کنم؟ همسر را نشانش می‌دهند. خواهرها از اصطلاحات پزشکی و اقداماتی که باید انجام شود سر در نمی‌آورند. بارها پیش آمده که کادر بیمارستان فکر کرده‌اند من و همسر از همکارانشان هستیم. هر بار که می‌پرسند با لبخند تلخی می‌گوییم: نه همکار نیستیم. آن‌قدر که این سال‌ها با دکترها و کادر درمانی صحبت کرده‌ایم خیلی مسایل را یاد گرفته‌ایم. دکتر به همسر می‌گوید اوضاع اصلن خوب نیست. کلیشه‌ی سی‌تی‌اسکن را نشان همسر می‌دهد و می‌گوید یک ریه کامل از بین رفته است. احتمال گسترش بیماری تا مغز هم هست. متاسفانه در این مرحله کاری از دست کسی بر نمی‌آید. می‌توانیم همینجا بستری‌اش کنیم اما پیش‌نهاد می‌کنیم به خانه ببریدش. چند روزی که هست را بگذارید راحت باشد. اذیتش نکنید.

این‌ها را بعد از ۲۴ ساعتی که ۱۰۰۰ کیلومتر دورتر از خانواده‌ام بودم از زبان همسر و پشت تلفن می‌شنوم. نمی‌خواست بگوید. در تماس‌هایم فقط می‌گفت حال مادر خوب است. اما می‌دانستم فقط برای دل‌خوشی من این حرف‌ها را می‌زند. من که می‌دانستم مادرم را در چه وضعی بالاجبار ترک کرده‌ام. در نهایت با برادرم تماس گرفتم و او گفت که چه اتفاقی افتاده است. وقتی همسر فهمید در جریان اوضاع هستم او هم تسلیم شد و آنچه اتفاق افتاده بود را مو به مو توضیح داد. آخر حرف‌هایش هم من گریه می‌کردم هم او. من داخل ماشین و در جاده به سمت خانه و او در حیاط خانه‌ی مادر.

مدام به این فکر می‌کردم که به جایی رسیده‌ایم که دکترها می‌گویند مادرتان را ببرید خانه و نفس‌هایش را بشمارید. همان مادری که در طول زندگی‌اش پسر ته تغاری وابسته به خودش را یک بار هم بدون صبحانه راهی مدرسه نکرده بود. همان مادری که وقتی دست به دعا بلند می‌کرد، طوری دعا می‌کرد که انگار قرار است همان لحظه مستجاب شود. آن بیماری وحشتناکی که ۷ سال پیش همه‌ی وجود مادر را در بر گرفت، حالا زمین‌گیرش کرده است. طوری که اجازه‌ی نفس کشیدن بدون کپسول اکسیژن را به او نمی‌دهد. نفس‌هایش را به شماره انداخته و همه‌ی ما را نگران و مشوش از اتفاقاتی که می‌دانیم قرار است بی‌افتد و نمی‌خواهیم بی‌افتد. وضعیتی که زمانی وحشتش را داشتیم و حالا تجربه‌اش کردیم.

همه جمع شدیم در خانه‌ی پدری. نگهداری از مادر کار یک نفر و دو نفر نیست. غذا خوردنش. خوابیدن و بیدار شدنش. دستشویی رفتنش. مراقبت از گلوی تراکئوستومی شده‌اش. شرایط سختی است. شکایتی نداریم. نباید هم داشته باشیم. نمی‌توانیم هم داشته باشیم. همه‌ی عمرش را صرف راحتی ما کرده است. حالا موقع جبران گوشه‌ای از زحماتش است. همانطور که عشق نا تمامش را نثار تک تک این فرزندان کرده است.

تنها آرزویم برای مادرم درد نکشیدن است. با روحیه‌ای که دارد می‌دانم که انجام هر کدام از کارهای شخصی‌اش توسط هر فرد دیگری چقدر برایش عذاب آور است. زمین‌گیر شدن مادر دردناک است. کسی که وقتی پدر در خانه نبود با غیرت مثال زدنی‌اش برایمان پدر هم بود.

این بی‌خوابی‌های لعنتی

خدا نکند که شب‌ها بی‌خوابی به سرم بزند. توی رخت‌خوابم، افکار آزاردهنده مثل انبوه مگس‌هایی که در هوای گرم دور لاشه‌ای گندیده جمع می‌شوند، از هر طرف به ذهنم هجوم می‌آورند. هزار بار خودم را لعنت می‌کنم که چرا خواب بعد از ظهر را به بی‌خوابی نصف شب ترجیح دادم.

افکار دیشبم مثل یک سال و نیم گذشته حول محور بیماری مادرم بود. این‌که چه شده و چه خواهد شد. این‌که چه شده است را می‌دانم اما این‌که چه خواهد شد را نه. راستش آن را هم تا حدودی می‌دانم ولی نمی‌خواهم در موردش فکر کنم. آدم که در خلوت خودش به خودش دروغ نمی‌گوید. اوضاع اصلن خوب نیست. حال مادر هم رفته رفته بدتر می‌شود. یک سرطان حنجره که فکر می‌کردیم کنترل و درمان شده است حالا تبدیل به سرطان استخوان آن هم دقیقن وسط ستون فقرات شده و کار به روزی ۵-۶ عدد آمپول مورفین کشیده است. این یعنی هیچ اتفاق خوبی نخواهد افتاد و تازه باید منتظر اتفاقات بدتر هم باشیم. همه‌ی این‌ها را در ذهنم مرور می‌کنم. واقعن هیچ ایده‌ای ندارم برای وقتی که یکی از مهرهای ستون فقراتش در اثر این ضایعه بشکند. نمی‌خواهم به بعد از آن فکر کنم ولی منطقن اتفاق خواهد افتاد. مسخره است که علم با این‌همه ادعایش راه حلی برای این موضوع ندارد. تنها لطفی که در حق بیمار می‌کنند این است که با راه‌های مختلف دردش را کاهش می‌دهند که خیر سرشان چند مدل از این راه‌های کاهش درد روی بیمار ما نه تنها تاثیری نداشته است که دردش را بدتر هم کرده است.

یک سال است که بهش دروغ می‌گویم و هر روز دروغ جدیدی می‌بافم. نگفته‌ام که این همان درد قدیمی است که سراغت آمده. روحیه‌اش طوری است که همان لحظه که این خبر را بشنود رو به قبله دراز می‌کشد و هیچ کاری نمی‌کند. الان هم می‌دانم که شک کرده است ولی همچنان امیدوار است که دروغ‌هایم راست باشد. هفت سال پیش هم همین‌طور بود. بهش نگفتیم که درد گلویش از چیست. اسم شیمی‌درمانی و رادیوتراپی که آمد تازه فهمید چه خبر است. مردیم و زنده شدیم تا کمی حالش بهتر شود. آن موقع که خودش حس کرد اوضاع کمی فرق کرده است تازه به زندگی عادی‌اش برگشت. این بار هم با هزار دوز و کلک، رادیوتراپی و شیمی درمانی و سی‌تی اسکن و ام آر آی و … برده‌ایمش. هر بار که می‌پرسد پس من کی حالم خوب می‌شود؟ آرزوی مرگ می‌کنم. جوابی ندارم جز جواب‌های کلیشه‌ای دل‌خوش‌کنک! که خودم از گفتنشان حالم بد می‌شود. فقط هر روز شاهد درد کشیدنش هستیم و از درون نابود می‌شویم. هر روز رنجورتر و ضعیف‌تر می‌شود. مورفین‌ها اشتهایش را کور می‌کنند و التماس‌های ما برای خوردن یک قاشق غذای بیش‌تر بی‌فایده است.

آقاجان و خواهر کوچکم هم نمی‌دانند چه بلایی سر مادر آمده. خواهر شاید حدس زده ولی حرفش را نمی‌زند. اما آقاجان هر روز با «چه‌کنیم‌ها» و «چه شده‌ها» و «چرا خوب نمی‌شود» هایش بدتر از مادر ناله می‌کند. دیگر تصمیم گرفته‌ام به او بگویم. حداقل هر روز صد بار این حرف‌ها را تکرار نمی‌کند. می‌خواهم بگویم این حرف‌ها روحیه‌اش را بدتر به هم می‌ریزد. نمی‌دانم چقدر تاثیر دارد ولی دیگر جانم به لبم رسیده از بس توضیح مزخرف داده‌ام و هی دلیل آورده‌ام برای دروغ‌هایم. بعضی وقت‌ها از صبوری خواهرم تعجب می‌کنم. زندگی کردن در کنار پدر و مادر پیر و مسن واقعن سخت است. به خصوص که یکی‌شان مریض باشد و آن‌یکی دائم یا غر بزند یا ناله کند. خدا را شکر آقاجان چهارستون بدنش سالم است. بیماری‌ای ندارد و فقط پاها و کمرش درد می‌کند اما وقتی سرما می‌خورد انگار که دردش از درد مادر بیش‌تر است. منی که هر روز چند ساعت در خانه‌شان هستم کم تحمل شده‌ام. خدا به داد خواهرم برسم.

احوال پرسی‌های دوستان و آشنایان هم بدتر عصبی‌ام می‌کند. همان سوال‌های تکراری و همان جواب‌های تکراری. خیلی جلوی خودم را می‌گیرم تا از کوره در نروم. آخر تقصیر آن‌ها چیست که یا از روی محبت و دل‌سوزی یا از روی احساس وظیفه احوال‌پرسی می کنند؟ من عصبی و بدعنق شده‌ام. کوچک‌ترین مساله کل سیستم عصبی‌ام را تحریک می‌کند. وقتی که در کنار مادرم هستم و درد کشیدن و دم نزدنش را می‌بینم بدتر هم می‌شوم.

احساس تنهایی عجیبی دارم. انگار که هیچ کس دور و برم نیست. انگار همه‌ی مردم دنیا در یک سیاره‌ی دیگری زندگی می‌کنند و فقط من و پدر و مادر خواهرم روی زمینیم. واقعن هم کسی نیست. هر کس زار و زندگی‌اش را برداشته و رفته برای خودش. نگران هستند و روزی حداقل یک‌بار احوال مادر را می‌پرسند ولی چه فایده؟ وقتی که باید دور و برش باشند نیستند. یک تلفن و احوال‌پرسی چه دردی را دوا می‌کند؟ همه هم پذیرفته‌اند که جبر زمانه و شرایط زندگی باعث دوری شده و کاری از دستشان بر نمی‌آید. چند روز پیش خواهرهایم چند روزی خانه‌ی مادر بودند. این‌قدر خیالم راحت بود که شب‌ها بدون فکر و خیال می‌خوابیدم. اما از روزی که رفتند دوباره همان تشویش و بی‌قراری به زندگی‌ام برگشته است. دوباره تا کمی ذهنم از مشغله‌ی روزانه آسوده می‌شود انگار که به افکار منفی و استرس‌ها و نگرانی‌ها اجازه‌ی شرف‌یابی داده باشم. یک به یک برای دست‌بوسی می‌آیند.

پدر و مادر و خواهرم به من وابسته‌اند. به حدی که همه‌ی کارهایشان رو می‌گذارند برای وقتی که من باشم. نگرانند که من نباشم. انگار که چه کاری از دست من برمی‌آید. سنگینی این وابستگی عذابم می‌دهد وقتی که نمی‌توانم کاری برایشان انجام دهم.

در خیال‌هایم برمی‌گردم به سال‌های قبل. دوست دارم در آن سال‌ها زندگی کنم. کمی که فکر می‌کنم می‌بینم دقیقن برمی‌گردم به سال‌هایی که نشانی از بیماری مادر در آن‌ها نیست. می‌بینم هیچ‌چیز جز حال مادر برایم مهم نیست. هیچ سختی و مشکلی در کنار این موضوع اصلن دیده نمی‌شود. همه‌ی زندگی‌ام خلاصه شده در بیماری و درد کشیدن مادر. تنها خواسته‌ام همین است که برگردم به زمانی که مادر درد نداشت و می‌خندید. آن سال‌ها هم سخت بود ولی نه به سختی امروز و این لحظه. چرا زندگی این‌قدر خشن و بی‌رحم شده؟ یا از ابتدا همین بود و من تازه فهمیده‌ام؟

ای‌کاش می‌شد خوابید و دیگر به این چیزها فکر نکرد.

دور و نزدیک

پرسیدم: دکتر چه‌کار می‌شود کرد؟ آخرش چه می‌شود؟ گفت: Watch & Wait. اصطلاحن یعنی باید بنشینیم و نگاه کنیم ببینیم چه پیش می‌آید. شما فعلن همان مورفین‌ها را طبق معمول مصرف کنید. نگران نباشید. بالاخره باید اهم و مهم کنید ببینید کدام وضعیت برای مریض و شما بهتر است؟ فعلن باید بررسی کنیم ببینیم بیماری به ریه‌هایش سرایت نکرده باشد. برای دردش هم یک فکری می‌کنیم.

لاغر شده. بازوهایش شل و افتاده‌اند. سوزن اسکالپ به سختی در زیر پوست فرو می‌رود. درد می‌کشد. من هم درد می‌کشم. اما به قول خودش این دردها پیش آن درد بزرگ‌تر چیزی نیست. مورفین را که تزریق می‌کنم چشم‌هایش را محکم می‌بندد و لبهایش را فشار می‌دهد. بی‌سر و صدا سوزش حرکت مورفین در زیر پوستش را تحمل می‌کند. دست‌هایش از درد می‌لرزد. دست‌هایش را می‌گیرم. بدون این‌که سوالی بپرسم می‌گوید: دردم که بیش‌تر می‌شود می‌لرزم. لبخند می‌زنم. دست می‌کشم روی دست‌هایش. محکم فشارشان می‌دهم. می‌گویم: خوب می‌شوی. درست می‌شود. این روزها هم می‌گذرد. حرف دیگری ندارم بزنم. آخر چه بگویم؟ بگویم تا آخر عمرت همین وضع است؟ باید دعا کنیم اوضاع بدتر از اینی که هست نشود؟ اصلن نمی‌داند دردش چیست و چه بر سرش آمده. لبخند می‌زند و می گوید: توکل به خدا. راضی‌ام به رضایش.

در راه خانه به این فکر می‌کنم که زبانم لال اگر آن اتفاق وحشتناک بی‌افتد در چه حالی هستم؟ در بهترین حالت در خانه‌شان یا در خانه‌مانم. در بدترین حالت تا خانه رسیدنم یک روز طول خواهد کشید. به همه چیز و همه‌ی حالت‌ها فکر می‌کنم. به عکس‌العمل‌ها، به حرف‌ها، به …

با خودم فکر می‌کنم اگر همه‌ی بچه‌هایش دور و برش بودند چقدر خوب می‌شد. چقدر تحمل کردن این وضعیت آسان‌تر بود. چقدر خیال همه راحت بود. لعنت به جبر زمانه و انتخاب اشتباه آدم‌ها. آخر اگر یک روز سرش را زمین گذاشت چطور به بچه‌هایش خبر بدهم؟ هر کدام از یک ور مملکت می‌آیند. اصلن چرا رفتند؟ چرا باید می‌رفتند؟ مگر این روزها را نمی‌دیدند؟ مگر نمی‌دانستند یک همچین روزهای سختی را خواهند داشت؟ گیرم مریضی صعب العلاجی هم در کار نبود. پیری که بود. ناتوانی که بود. احتیاج که بود. می‌گویم اگر بچه‌دار شدم نمی‌گذارم از من و مادرش دور شود. بلافاصله به این فکرم خنده‌ام می‌گیرد. همسرم به خاطر من از مادر و خانواده‌ش جدا شد. خانواده‌ش به انتخابش احترام گذاشتند. خانواده‌ی خودم هم به انتخاب فرزندانشان احترام گذاشتند. من چطور می‌تواند دیکتاتور باشم؟ اگر بچه‌ام خواست دور از من و مادرش زندگی کند چه؟ مگر می‌توانم جلویش را بگیرم و بگویم حق این انتخاب را نداری؟ پس چه کنم؟ از پیری می‌ترسم. از ناتوانی از مریضی و از احتیاج به حضور دیگران. روز و شب ذهنم درگیر این مساله است و هیچ کارش هم نمی‌توانم بکنم. هیچ وقت مثل الان، آینده برایم این‌قدر تاریک و ترسناک نبوده است.

تجربه‌های زندگی متاهلی: اشتغال همسر

سه ماه بود که عروسی کرده بودیم و در خانه‌ی کوچک اجاره‌ای‌مان زندگی مشترکمان را شروع کرده بودیم. اوضاع مالی‌ام خوب نبود. در واقع بد بود. شرایط کارم آن روزها اسفناک بود و دریافتی‌ها کم و با فاصله‌ی طولانی از هم بود. کرایه‌ی خانه‌مان خیلی کم‌تر از بقیه‌ی جاها بود اما همین هم با حساب اقساط وام ازدواج و وامی که با سپرده‌گذاری همین وام ازدواج! گرفته بودیم، برایمان زیاد بود. هنوز ناشی بودیم و قلق روند زندگی دستمان نیامده بود. همسرم هم بعد از ۲۵ سال از خانواده‌اش جدا شده بود و به شهری آمده بود که تقریبن در آن غریب بود. همسرم علاقه داشت بیرون از خانه کار کند. من بیش‌تر از او علاقه داشتم. نه فقط از بعد اقتصادی‌اش. روحیه‌اش طوری است که نمی تواند خودش را در قالب یک زن خانه‌دار ببیند. شخصیتش اجتماعی است و حتمن باید در متن جامعه باشد. آن‌قدر هم زرنگ و باهوش است که مطمئن بودم سر هرکاری برود موفق می‌شود و از عهده‌اش برمی‌آید. اما کار مناسب مگر پیدا می‌شد؟ در این سه ماه روزی نبود که آگهی‌های کاریابی و نیازمندی‌ها و سایت‌های کاریابی را زیر و رو نکنیم. هر روز امیدوارانه شروع به گشتن می‌کردیم و آخر روز ناامید از آنچه که باید می‌یافتیم به فردا و فرداها فکر می‌کردیم. در همین دنبال کار گشتن‌ها و فرم پر کردن‌ها همسر تمام سوراخ سنبه‌های شهر را یاد گرفت. حتی بهتر از من. فشار اوضاع اقتصادی و اقساط و اجاره‌ی خانه از یک طرف و پیدا نشدن کار هم از طرف دیگر مستاصل‌مان کرده بود. تعداد روزهایی که «توکل به خدا» گویان و «الهی به امید تو» گویان شروع می‌کردیم و «ان شالله به زودی مشکلمان حل می‌شود» گویان تمام می‌کردیم دیگر از دستمان در رفته بود. جز امید به فضل خدا چاره‌ی دیگری نداشتیم. تا این‌که بالاخره مانند فیلم‌های با پایان خوش،‌ آن روز موعود رسید و گذشت آن روزگار تلخ‌تر از زهر.

داشتیم صبحانه می‌خوردیم و در مورد این‌که سایت‌های کاریابی و آگهی نیازمندی‌ها آپدیت شدند یا نه صحبت می‌کردیم. قرار بود بعد از صبحانه دوباره شروع کنیم به گشتن. تلفنم زنگ خورد. شماره‌ای بود که در لیست مخاطبین گوشی نبود، اما آشنا بود. کمی که دقت کردم شماره را شناختم. همکار قدیمی‌ام رضا بود. ۶-۷ سال پیش با هم همکار بودیم و بعدها که من از شرکت بیرون آمدم ارتباطمان کمتر و کمتر شد به حدی که دیگر شماره‌اش را از لیست مخاطبین گوشی‌ام پاک کردم. در این ۶-۷ سال شاید ۲-۳ سال یک‌بار آن‌هم برای پرسیدن سوالی کاری تماس گرفته بود. آخرین باری که با او صحبت کرده بودم گفته بود که در پالایشگاه کار می‌کند. گفتم لابد بازهم کاری دارد یا سوالی در خصوص قرارداد کاری و این حرف‌ها دارد. لقمه‌ام را جویده و نجویده قورت دادم و جواب دادم. سلام و احوال‌پرسی که کردیم، گفت: «وحید راستش یکی از همکاران ما کار جدیدی پیدا کرده و از این‌جا استعفا داده، برنامه‌نویس‌مان بود. کارمان زیاد است و نیرو کم داریم. شما که خودتان در این حیطه فعالیت می‌کنید کسی را می‌شناسی که بتواند جایگزین این نیروی ما را بشود؟» خدای من! چه می‌شنیدم؟ همین سوال،‌ می‌توانست پایان سه ماه بلاتکلیفی و جستجوی ما برای کار همسر باشد. آخر مگر می‌شود بعد از این‌همه وقت بلاتکلیفی یک‌هو کار ما را پیدا کند؟ گیج بودم. در حین گفتن این چند جمله قبلم تند تند می‌زد و امیدم هر لحظه بیش‌تر می‌شد. با یک حالت بیم‌ناک و امیدوار گفتم رضا از خدا که پنهان نیست از تو چه پنهان که سه ماه است دنبال کار برای همسرم هستیم. مدرکش فلان است و برنامه‌نویسی هم خوب بلد است. کم هم اطلاعات فنی به او دادم. بلافاصله گفت اگر تاییدش می‌کنی سریع بفرستش برود فلان جا فرم پر کند و بیاید پیش من برای مصاحبه‌ی کاری. گفتم باشد و تماس را قطع کردیم. احساس سبکی عجیبی داشتم. انگار پاهایم روی زمین بند نبود. هم می‌خندیدم هم گریه‌ام گرفته بود. همسر مبهوت کنار من نشسته بود و هی می‌پرسید که بود و چه می‌گفت؟ ماجرا را برایش شرح دادم و گفتم یک دقیقه هم معطل نکن. بلند شو. آن‌قدر از این فرم‌های استخدامی پر کرده بود که امیدی نداشت این کار هم سر بگیرد اما ناامید هم نبود. خوش‌حال هم بود. دیگر چه از این بهتر؟ کار در واحد فناوری پالایشگاه به آن بزرگی. هرچند نیروی شرکتی باشی باز هم محیط کار و حقوق و مزایایش بهتر از جاهای دیگر بود. آن موقع نمی‌دانستیم که آن روز برایمان در زندگی نقطه‌ی عطفی خواهد بود. همسر فرم پر کرد و رفت برای مصاحبه و برگشت. انتظارمان زیاد طول نکشید. سه روز بعد رضا تماس گرفت و گفت که از فردا بیاید سر کار.

امروز که این متن را می‌نویسم بیش‌تر از سه سال است که از آن روز می‌گذرد. در این سه سال روزی نبود که این لطف خدا را فراموش کنیم. روزی نبود که این آیه‌ی سراسر امید را زیر لب زمزمه نکنیم و خدا را بابت این لطفش شکر نگوییم.

وَیَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لَا یَحْتَسِبُ ۚ وَمَن یَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّـهِ فَهُوَ حَسْبُهُ ۚ إِنَّ اللَّـهَ بَالِغُ أَمْرِهِ ۚ قَدْ جَعَلَ اللَّـهُ لِکُلِّ شَیْءٍ قَدْرً

و او را از جایی که گمان ندارد روزی می‌دهد؛ و هر کس بر خدا توکّل کند، کفایت امرش را می‌کند؛ خداوند فرمان خود را به انجام می‌رساند؛ و خدا برای هر چیزی اندازه‌ای قرار داده است (طلاق – ۳)