یادداشت‌های پاک‌نویس شده‌ی من

یادداشت‌های پاک‌نویس شده‌ی من

موضوع: درد و دل

۳۰ سالگی

همیشه با مادرم سر سنم بحثمان می‌شد. من مبنای تولدم را همان ۲۳ آبان در نظر می‌گرفتم و مادرم می‌گفت همه‌ش ۴ ماه مانده به عید! تو باید از عید حساب کنی و در نتیجه سنم را ۱ سال کم‌تر می‌گفت. دوران کودکی و نوجوانی‌ام حرص می‌خوردم از این‌که سنم را کم می‌گوید. اما بعدها […]

پایان درد و رنج

جمعه بود. ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۶. نیمه‌ی شعبان. دیشبش عروسی مهدی بودیم. برادر زن برادرم. بعد از مدت‌ها با خواهرزاده‌ها از ته دل خندیدیم. برای یک ساعت دور بودیم از فضای سنگین و غم‌بار خانه و حال مادر. برای خانم‌ها و آقایان مراسم جدا گرفته بودند. مراسم خانم‌ها شنبه بود. خواهر با ذوق می‌گفت شنبه را مرخصی […]

امید نا امید

خواهر گفت: من دلم روشن است که یک اتفاق خوب خواهد افتاد. گفتم: آره. حتمن اتفاق خواهد افتاد. هر دو به هم لبخند زدیم. گاهی وقت‌ها آدم به صورت پیوسته به خودش دروغ می‌گوید تا شاید فقط برای لحظه‌ای دلش خوش باشد و فکر کند اوضاع آن‌طور که نشان می‌دهد نیست. واقعیت را دور می‌زند […]

مادر

زمانی که مدرسه می‌رفتم، شیفت صبح و بیدار شدن از خواب برایم مصیبت عظمی بود. معمولن دو هفته صبحی بودیم و دو هفته بعد از ظهری. روزهای آخر شیفت صبح مادرم که از خواب بیدارم می‌کرد، می‌گفت یکی دو روز بیشتر نمانده، از هفته‌ی دیگر بعد از ظهری می‌شوی و راحت می‌خوابی. هر روز صبح کنارم […]

این بی‌خوابی‌های لعنتی

خدا نکند که شب‌ها بی‌خوابی به سرم بزند. توی رخت‌خوابم، افکار آزاردهنده مثل انبوه مگس‌هایی که در هوای گرم دور لاشه‌ای گندیده جمع می‌شوند، از هر طرف به ذهنم هجوم می‌آورند. هزار بار خودم را لعنت می‌کنم که چرا خواب بعد از ظهر را به بی‌خوابی نصف شب ترجیح دادم. افکار دیشبم مثل یک سال […]