یادداشت‌های پاک‌نویس شده‌ی من

یادداشت‌های پاک‌نویس شده‌ی من

موضوع: تولد

۳۰ سالگی

همیشه با مادرم سر سنم بحثمان می‌شد. من مبنای تولدم را همان ۲۳ آبان در نظر می‌گرفتم و مادرم می‌گفت همه‌ش ۴ ماه مانده به عید! تو باید از عید حساب کنی و در نتیجه سنم را ۱ سال کم‌تر می‌گفت. دوران کودکی و نوجوانی‌ام حرص می‌خوردم از این‌که سنم را کم می‌گوید. اما بعدها […]

آخرین روز ۲۵ سالگی

امروز صبح وقتی از خواب بیدار شدم از خستگی دی‌شب که تا ۶ صبح کار می‌کردم چشمام هنوز باز نشده بود، یک لحظه یادم افتاد تو خواب و بیداری صداهای مبهمی رو شنیدم در مورد پست‌چی و بسته‌ی پستی. یادم افتاد که امروز روز آخر ۲۵ سالگی‌م هست و قبل از خواب داشتم به این […]

۲۴ سالگی

امسال برای ۲۴مین بار ۲۳۹مین روز سال رو تجربه کردم، همین‌جوری بدون اینکه اصلن بدونم کی و چجوری اتفاق افتاد. چند سالی میشه که از رسیدن این روزها بیشتر از احساس خوش‌حالی، احساس ترس بهم دست می‌ده، ترس از دست دادن این روزهای جوونی. امسال از اون قله‌ی‌ای  که پارسال گفتم شروع کردم به پایین اومدن اما […]

۲۴ سالگی

همیشه‌ی خدا با عبارت “جوونی کردن” مشکل داشتم! نمیدونم ینی چی؟ مگه جوون چیکار میکنه؟ من جوونی کردم یا نه؟! مگه باید چیکار میکردم که نکردم؟ فاصله ۲۲ تا ۲۴ سالگی رو اوج جوونی تصور میکردم. الانم همین تصور رو دارم. به نظرم بعد از ۲۴ سالگی جوونی می افته تو سراشیبی. دیگه اون شور […]