آخرین روز ۲۵ سالگی

توسط: وحید

امروز صبح وقتی از خواب بیدار شدم از خستگی دی‌شب که تا ۶ صبح کار می‌کردم چشمام هنوز باز نشده بود، یک لحظه یادم افتاد تو خواب و بیداری صداهای مبهمی رو شنیدم در مورد پست‌چی و بسته‌ی پستی. یادم افتاد که امروز روز آخر ۲۵ سالگی‌م هست و قبل از خواب داشتم به این فکر می‌کردم که صبح احتمالن کادوی همسر به دستم برسه. چون از هم دوریم می‌دونستم که حتمن تا روز تولدم کادو می‌فرسته برام. از اتاق که اومدم بیرون دیدم رو میزم یه بسته است و خط زیبای همسر روش هست. مامان اینا منتظر نشسته بودن تا من بیدار بشم و بازش کنم و ببینن اولین کادوی تولدم از طرف عروس‌شون چی هست.

 

Kado1

 

با ذوق و شوق شروع کردم به باز کردن بسته و روبان و پارچه‌ی زیبایی که دور کادو پیچیده شده بود. دیدن هدیه‌ای که توش بود خیلی خوش‌حالم کرد …

 

Kado2

 

شال گردنی که تار و پودش با عشق بافته شده بهترین هدیه‌ای بود که همسرم می‌تونست بهم بده. مخصوصن نوشته‌ای که کنار کادو گذاشته بود از ته دل خوش‌حالم کرد. کلن آدمی نیستم که ارزش مادی هدیه برام مهم باشه، حتی همین یک ورق کاغذ و دست‌نوشته‌ی زیباش که کنار کادو بود برام کافی بود تا حس کنم چقدر دوستش دارم عزیزترین فرد زندگیم رو و چقدر احساس خوشبختی میکنم با بودنش کنارم.

آخرین روز ۲۵ سالگیم خیلی خوب شروع شد و وقتی صدای همسر رو هم از پشت تلفن شنیدم عالی ادامه پیدا کرد.

اومدم که به ادامه کارهام برسم یادم افتاد به بهنام باید زنگ بزنم و در مورد کار باهاش صحبت کنم، تا زنگ زدم گفت می‌خواستم خودم زنگ بزنم بهت، بیا بیرون کارت دارم. این‌طور دعوت بهنام برای دیدن هم‌دیگه چه دلیلی می‌تونست داشته باشه، با خودم گفتم لابد یه کار خوب بهش پیش‌نهاد شده و کم‌کم می‌خواد با ما قطع همکاری کنه، سریع لباس پوشیدم و رفتم سر قرار، تا همدیگه رو دیدیم شروع کردیم در مورد کار صحبت کردن. همون اول خیالمو راحت کرد و در مورد کارهایی که می‌خواست انجام بده بهم گفت. خبری از قطع همکاری نبود، پس چه دلیلی میتونست داشته باشه که منو اینطوری کشونده بیرون؟ هیچ فکرم کار نمی‌کرد. تارش رو انداخته بود رو شونه‌ش، ازش پرسیدم کلاس داری؟ گفت آره. با خودم گفتم این‌که کلاساش ۵ شنبه‌اس، لابد کلاس جبرانی براش گذاشتن. یه نگاه به کیف تارش کردم دیدم قسمت کاسه‌ی تار خیلی کوچیک‌تر از تار آذریه ولی دیگه اهمیتی بهش ندادم. تا بهنام گفت بریم کافی‌شاپ متوجه شدم موضوع خیلی مهم‌تره که به جای خیابون گردی و پارک رفتن باید بریم یه همچین جایی. رفتیم کافی‌شاپ وحید تو ۱۷ شهریور که نزدیک‌مون هم بود، منتظر بودم ببینم بهنام چه حرف مهمی رو میخواد بهم بزنه، نمی‌دونم این‌بار چم شده بود که نمیتونستم هیچی رو حدس بزنم، هیچی به ذهنم خطور نمی‌کرد. کلافه بودم از این‌که مثل همیشه به نشانه‌ها دقت نکردم و نمی‌تونم با در کنار هم گذاشتن‌شون حدس بزنم چه اتفاقی قراره بیوفته.

باز هم شروع کردیم در مورد کار و خودمون و اتفاقات روزمره‌مون صحبت کردیم که بهنام حرف از وبلاگ من زد و پست‌های اخیرم، داشتم در مورد اون‌ها حرف می‌زدم که یهو تارش رو گذاشت رو میز و بهم گفت: «تولدت مبارک»، این تار من نیست، کادوی توئه از طرف خانومت که به من سپرده بود بخرم.

فنجون نسکافه رو گذاشتم رو میز و همین‌جوری هاج و واج نگاه کردم. خشکم زده بود، هیچی نمی‌تونستم بگم، خنده هم خشکیده بود رو لبم. هیچ کدوم از عضله‌هام حرکت نمی‌کردن حتی نمی‌تونستم تکون بخورم از جام. حدود یک دقیقه ای همین‌جوری مونده بودم و هیچ حرفی به ذهنم نمی‌رسید که بگم. حتی تشکر از بهنام. فوق‌العاده بود این غافل‌گیری. منی که همیشه دوست داشتم یه سه تار داشته باشم و سه تار بزنم حالا از عزیزترین فرد زندگیم و بهترین دوستم کادو گرفتمش. واقعن توصیف اون لحظه از توان کلمات خارجه. اگه بهنام نمی‌گفت بازش کن شاید یک ساعت همین‌جوری می‌نشستم و نگاش می‌کردم.

 

Taar

 

هرچند همسرم امسال کنارم نبود تو روز تولدم ولی قدرت اینو داشت که از فاصله ۸۰۰ کیلومتری یکی از بهترین روزهای زندگی‌م و بهترین تولد عمرم رو برام خلق کنه. اینجا هم ازش تشکر می‌کنم و آرزو می‌کنم تا وقتی که عمرم به دنیاست کنارش باشم و خونه‌ی زندگیمون با حضورش هر روز آبادتر بشه و عاشقانه‌هامون بیشتر و بیشتر.

بهنام جان، از تو بهترین دوستم که جای برادرم دوستت دارم هم بابت زحماتت تشکر می‌کنم. این که یه روز خوب و به یاد موندنی رو برام ساختی. امیدوارم همیشه موفق باشی و خوشبختی از لحظات زندگیت دور نشه.

آخرین روز ۲۵ سالگیم یکی از روزهایی بود که تا عمر دارم فراموش نمی‌کنم. اینجا هم ثبتش می‌کنم که با خوندن این نوشته‌ها حس و حال امروز برام همیشه تازه بمونه.