من بچه‌ی آخرم

توسط: وحید

بچه‌ی آخر خانواده بودن سخت است، مخصوصن وقتی که پدرت با تو ۵۰ سال فاصله‌ی سنی داشته باشد و در یک خانواده‌ی ۷ نفره بزرگ شده باشی. خیلی‌ها می‌گویند بچه‌ی آخر خانواده بودن خوب است، عزیز کرده می‌شوی، نازت را می‌کشند، لوست می‌کنند، حرفت خریدار دارد اما … اما کسی نمی‌داند چند سال بعد، وقتی همه‌ی بچه‌های خانواده سر خانه و زندگی‌شان می‌روند و غرق در روزمرگی‌هایشان می‌شوند، همان پسرک عزیز کرده‌ی لوس روزهای خوش کودکی‌اش رنگ می‌بازد و بهترین روزهای جوانی‌اش را باید با پیری و بیماری و بی‌حوصلگی پدر و مادرش سر کند. دیگر کسی نیست که بفهمد وقتی مادر سرفه میکند انگار تیغ در گلوی پسرک می‌کنند، وقتی پدر از درد پا و کمر می‌نالد انگار استخوان‌های پسرک تیر می‌کشد.

بچه‌ی آخر خانواده بودن سخت است وقتی که روز به روز از نزدیک شاهد بیشتر شدن چین و چروک دست و صورت پدر و مادرت هستی، وقتی هر بار از زمین بلند شدن پدر ۱۰-۲۰ ثانیه طول می‌کشد، چشم‌هایت را می‌بندی تا نبینی شکسته شدن پدری را که سال‌ها خانواده‌اش به اون تکیه کرده‌اند. وقتی نصف شب صدای سرفه‌ی مادر را می‌شنوی گوش‌هایت را می‌گیری تا نشنوی صدای سرفه‌ی مادری را که سال‌ها همان موقع شب برایت لالایی خوانده و قصه گفته است. وقتی سر سفره، غذا به گلوی مادر می‌پرد و از سرفه صورتش کبود می‌شود، می‌خواهی بمیری و این لحظه‌ها را نبینی. وقتی که هر لحظه نگران آن اتفاق وحشتناکی هستی که بالاخره طبق قانون طبیعت یک روزی خواهد افتاد. نصف شب که بیدار می‌شوی و صدای نفس کشیدن و خر و پفشان را نمی‌شنوی دلت آشوب می‌شود که نکند … وقتی از بیرون می‌آیی و می‌بینی خوابند و از صدای وارد شدن تو بیدار نشدند، دلت هری می‌ریزد پایین، نزدیک‌شان می‌روی تا بالا و پایین شدن سینه‌شان را ببینی و مطمئن شوی که نفس می‌کشند.

بچه‌ی آخر خانواده بودن سخت است وقتی که پدر دیگر توان اداره‌ی مخارج خانواده را ندارد و روز به روز عصبی‌تر و بد عنق‌تر می‌شود و تو باید حواست به همه چیز باشد. وقتی مادر روز به روز حساس‌تر و رنجورتر می‌شود و دیگر مثل کودکی‌هایت حال و حوصله‌ی گفتن و خندیدن با تو را ندارد و هر حرفی که می‌زنی باید مراقب باشی که از تو نرنجد. وقتی باید در تمام برنامه‌هایی که برای آینده‌ات می‌ریزی پدر و مادرت را هم در نظر بگیری و همیشه آن‌ها را کنار خودت ببینی حتی در انتخاب شریک زندگی‌ات. وقتی پدر با همه‌ی پدرانگی‌اش نگران این باشد که نکند خانه‌ی مستقلی که برای زندگی مشترکت با همسرت اجاره می‌کنی دورتر از خانه‌ی او باشد و نتوانی به آن‌ها زود به زود سر بزنی.

بچه‌ی آخر خانواده بودن خیلی سخت است …