ترس

توسط: وحید

من از پیری می‌ترسم، ینی بهش که فکر میکنم حالم بد میشه. ترسم از چروک شدن پوست و سفید شدن مو و سایر مسائل طبیعی کهولت سن نیست، ترسم از نیازمندی به دیگرانه. اینکه وقتی سنت رفت بالا نیازمند مراقبت باشی. دست و پا گیر باشی، حتی برای کارای خصوصیت هم نیاز داشته باشی کسی کمکت کنه درست مثل یه نوزاد. اما فرق یه همچین آدمی با نوزاد در اینه که نوزاد درک و شعور این رو نداره که نیاز داره به کسی برای انجام کارهاش، ولی یه آدم مسن درک میکنه و زجر میکشه از این مساله.

مهم‌تر از نیازمندی، معذب بودن اطرافیانه. با رفتاری که آدم از خودش خواه و ناخواه نشون میده. این خیلی سخت‌تره. از صدای ملچ و ملوچ غذا و آروغ سر سفره بگیر تا عدم توانایی برای کنترل ادرار. هر چند شاید اطرافیان هیچ بی احترامی نکنن و خیلی راحت برخورد کنن باهاش ولی بازم هرچی باشه معذب میشن این رفتارها رو می‌بینن.

من از اینا می‌ترسم. دعا میکنم یا خدا نذاره به سن پیری برسم یا اگه رسیدم تو یه همچین وضعیتی نباشم. مرگ رو ترجیح میدم.