این روزهای گس

توسط: وحید

وای از روزهایی که تکلیف‌ت با خودت مشخص نباشه. فرو رفته باشی تو روزمرگی‌هات و حواس‌ت به هیچ‌جا و هیچ‌کس نباشه. اس‌ام‌اس یه دوست تو رو به خودت بیاره که چقدر دور شدی از آدم‌های دور و برت.

این روز‌ا از یه طرف برای آینده‌ای که تو ذهن‌ت برا خودت ساختی تلاش می‌کنی و به خودت می‌گی عیبی نداره، شیرینی روزهای آینده‌ای که قراره بیاد تلخ‌ی این روزها رو از بین می‌بره. اما از طرف دیگه یه ترس‌ی هم ته دل‌ت هست که نمی‌ذاره مطمئن بشی به اومدن اون روزا. می‌ترسی از این‌که مبادا نشه، مبادا هم این روزا رو از دست بدی و هم آینده اونی نشه که می‌خوای. همیشه این انرژی مثبت و منفی افکارت با هم سر جنگ دارن، یه موج سینوسیِ امیدواری و نا امیدی تو وجودت هست. گاهی اون‌قدر موج‌ش زیاده که انرژی ۲۴ ساعت کارمداوم تو وجودت هست و گاهی هم اونقد این موج کم‌ه که دست از همه کار می‌کشی و مشغول نوشتن میشی تا شاید کمی آروم بشی. تا شاید تمرکز داشته باشی برای ادامه‌ی کارهات. برای خودت نگرانی که با این افکار، بهترین روزهای عمرت رو می‌گذرونی یا در واقع از دست می‌دی.

به نظرم روزای جوونی هرچند از نظر اونایی که سنی ازشون گذشته روزای خوش و خرم و خوبی هستن اما برای ماها روزهایی هستن که همه شون طعم گس‌ی دارن.