از ماست که بر ماست

توسط: وحید

بعد از بازی تیراختور  و استقلال بود، خیابونا شلوغ بود و من تو یه سواری آردی داشتم میرفتم شاه‌گلی. ترافیک اعصاب خوردکنی بود ولی مردم خوش‌حال بودن. کنار پنجره نشسته بودم و بیرون رو نگاه می‌کردم. تو فکر و خیال خودم بودم، از برد چند دیقه پیش تیراختور تا زندگی روزمره و کار و مشکلات و اینا. صدای زنگ پر سر و صدای موبایل راننده افکارم‌و به هم ریخت. جواب داد، با صدای بلند هم حرف می‌زد:

– «سلام امیرحسین، خوبی؟ امیر حسین جان الان دارم میام راهنمایی، خیابونا شلوغ‌ه یکم صبر کن دارم میام. نگران نباش زود خودم‌و می‌رسونم. باشه باشه. خداحافظ».

کسی ازش نپرسید کی بود و چی گفت، خودش برگشت به مسافرها گفت: نوه‌ی استانداره، این‌جور وقتا بهم زنگ می‌زنه می‌برم بیرون می‌گردونم‌ش. خوب پولی ته‌ش می‌مونه برام!

خیره به خیابون و حرکات مردم بازم رفتم تو فکر و خیال خودم، البته این بار داشتم به این فکر می‌کردم که این راننده چه نسبتی می‌تونه با استاندار و نوه‌ش داشته باشه؟ خونه‌ی نوه‌ی استاندار کجاست؟ امیر حسین چند سال‌شه؟ چقد پول خرج می‌کنن واسه یه دور گشتن تو شهر که این راننده می‌گه خوب پولی ته‌ش می‌مونه؟

چند تا ماشین با هم تصادف کرده بودن تو اون شلوغی و یه عده ریخته بودن پایین، دعوا نبود، همه شاد بودن، فقط داشتن نگاه می‌کردن ببینن چه اتفاقی برا ماشیناشون افتاده، یه عده به سبک تماشاگرای تیراختور که موقع گل خوردن تیراختور میگن «عیبی یوخ عیبی یوخ»، داد می‌زدن عیبی یوخ، عیبی یوخ! ینی هیچ اشکالی نداره، تصادف خاصی نبوده و سوار شید برید.

تقریبن رسیده بودیم راهنمایی، دوباره موبایل راننده زنگ خورد، معلوم بود بازهم امیر حسین‌ معروفه و عجله داره برای خیابون‌گردی، حق هم داشت انصافن.

-«امیرحسین جان سلام، رسیدم راهنمایی دارم میام، آماده شو».

حدس زدم خونه‌شون باید زعفرانیه یا طرفای میرداماد باشه. از این‌که جواب یکی از سوالام‌و تقریبن پیدا کرده بودم راضی بودم.

راننده دوباره برگشت رو به مسافرا گفت: خیلی بچه خوبی‌ه، به من اعتماد دارن میسپرن‌ش دست من، می‌برم میگردونم‌ش و برمی‌گردونم خونه‌شون. دفعه پیش بردم گذاشتم‌ش استادیوم با یکی دیگه بازی رو نگاه کنه، بعد بازی رفتم برشون گردوندم یه دور هم تو شهر زدیم ۳۰ تومن تیغ‌شون زدم! خدا بده برکت. بریم ببینیم این دفعه چقد گیرمون میاد! بالاخره از استاندار برا یه ساعت ۳۰ تومن گیرمون بیاد هم غنیمت‌ه!

کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم. کلافه بودم از این‌که به مقصد رسیده بودم و افکارم نیمه تمام مونده بود. تو هیاهوی مردم و بوق ماشینا و چراغا و بزن و برقص داشتم پیاده می‌رفتم سمت شاه‌گلی. کلمات استاندار، امیرحسین، تیراختور، تیغ‌یدم و ۳۰ تومن مدام تو ذهنم وول می‌خوردن. توجیه‌ی برای این کار راننده و حرفاش نداشتم. برا خودم هم توجیه‌ی نداشتم که چرا باید ناراحت باشم الان؟ ولی ناخودآگاه هر چند دیقه یه بار که می‌خواستم از این افکار خلاص بشم زیر لب زمزمه می‌کردم: «از ماست که بر ماست».