یاد داری نفس آخر بابایم را؟ کربلا جان تو و جان حسین…

توسط: وحید

شیر بر گرد حرم میگردد، همه جا تاریک است، دشت دشتی پر خار، آسمان تیره و تار، جز صدای قدمش زمزمه ها خاموش است، ناگهان چشمش دید که کسی می آید…

-در سیاهی شبی کیست؟ چشمها برقی زد، سمت او نعره برآورد: «بأیست»! که چه جرات داری که به سمت حرم عشق قدم برداری؟

ناگهان ناله ای آمد که منم «زینب» (س) تو …

زانوان عباس (ع) پیش بانو لرزید، خواست تا روی قدم های عقیله افتد… دست های خواهرش شانه اش بالا برد…

گفت: یادت مانده شب قدری که پدر پر میزد از شکاف در آن حجره تو را میدیدم، دست در دست حسین (ع) یاد داری نفس آخر بابایم را؟ کربلا جان تو و جان حسین …

گفت: آری بانو، به خدا یادم هست… گفت: عباس شنیدم که امان نامه به دستت دادند …کودکان در خیمه ز نفس افتادند …

گوئیا آوار شد عالم به سرش یکباره، عرق چهره سرخش به زمین میریزد…رگ پیشانی او پیدا شد …

-به امیری که علم داده به دستم سوگند «من کجا حرف امان نامه کجا؟»، دشت فردا سرخ است، از دم شمشیرم، از سفیر تیرم، چشم خاتون نگرد از دم خیمه که چه غوغا سازم، رزم را یک طرفه ختم به خیرش سازم …ندهم هیچ امانی که نفس تازه کنند… من کجا حرف امان نامه کجا …
جان بانو عمری است پیش خود لحظه شماری کردم، عقده ام باز کنم، بغض دیرینه‌ی خود را شکنم از همانانی که همگی جمع شدند، همه از خانه‌خود آوردند پشته‌ی هیزم پشت درب حرم بابایم …از همان نامردی که شنید از پس در نفس زهرا(س) را … خاطرات تلخی است که شما میگفتید، از همانی که در خانه تان آتش زد، دود بود و در آتش زده و مادرتان می نالید…شعله بالا میرفت، سرخ تر میشد میخ …
ضربه ای را که در از جا افتاد به رخ مادر خورد، سینه اش خونین شد…پهلویش را بشکست، محسنش رفت ز دست…گفت حیدر تو نیا جای تو نیست، محسنم کشته شده فضه بیا …
از همانی که طناب زد به دستان علی(ع)، مادرت دامن بابا بگرفت… به کسی گفت بزن، از همانی که غلاف زد به بازو آنجا…گردنش میشکنم … یاس را پر پر کرد…من کجا حرف امان نامه کجا …

مثل فردا اما لحظه ای که حرمش غارت شد، دید در گوشه ای از دشت چه غوغا شده است، نیزه داران جمعند، سر رأس «عباس» باز دعوا شده است …