یک مرد

توسط: وحید

مرد حرف زد … نصیحت کرد، راهنمایی کرد و تعریف کرد …
گفت … در مورد خودش … گذشته ش … خاطراتش …
از ۱۷ کبوتری که پرکشیدن و ۳ تاشون با بال زخمی نتونستن پرواز کنن …
از قصه ی ناپدید شدنش و بعد ها ملاقات با پدرش … از دوستانی که بعد از بردن اسمشون میگفت: «خدا بیامرزدشون» …
خجالت کشیدم از سوالی که عمدا پرسیدم ازش …چقدر با اعتماد به نفس و قاطعانه جوابمو داد…
میخواستم بهش بگم، میخواستم داد بزنم که من با وجود اینکه اون روزا یادم نمیاد اما با همه ی وجودم باورشون دارم و اعتقاد دارم به اون روزها …
هنوزم هستن مردایی مثل تو …؟