عرش تا فرش

توسط: وحید

مرد وقتی فوت کرد، ارثش بین زن و پسرش تقسیم شد. پسر مادر را پیش خودش برد تا از او نگهداری کند. مادر خوشحال بود که سایه‌ی سری دارد اما پسر تمام حواسش به مال و دارایی مادر بود. وقتی تمام دارایی مادر را خرج کرد، دیگر محلش نگذاشت. عروس، مادر شوهر را به خانه راه نداد و پیرزن مجبور شد در انبار زندگی کند. آزار و اذیت‌های پسر روز به روز بیشتر شد و دل مادر آزرده‌تر.

آن روز پیرزن را دیدند که در حیاط خانه نشسته است، با حالتی آشفته، دست روی شکم می‌کشد و پسر را نفرین می‌کند: «احمد بسوزی که سوختم». گفتند نگو، نفرین نکن، طاقتش را نداری، گفت: چرا دارم.

مادر فوت کرد.

پسر حمام روستا را با یک شریک اجاره کرده بود تا بگردانند. صبح علی الطلوع، وقتی که داشتند حمام را تمیز می‌کردند، شریک به پسر می‌گوید: احمد برویم مسجد نماز بخوانیم و برگردیم کار را ادامه بدهیم. احمد می‌گوید: تو برو من هم می‌آیم. شریک که از حمام خارج می‌شود، موتورخانه‌ی گازوئیلی حمام آتش می‌گیرد و منفجر می‌شود. بعد از خاموش کردن آتش، جسد جزغاله‌ی احمد را از حمام بیرون می‌آورند.

فاصله‌ی نفرین و فوت مادر تا انفجار حمام، بیشتر از ۳ ماه نبود.

 

پ.ن: مادرم صحنه‌ی نفرین مادر و جسد سوخته‌ی پسر را از نزدیک دیده بود و همیشه برایمان تعریف می‌کند