روزیِ مقدّر

توسط: وحید

هر دو بند کوله‌ام را روی دوش‌هایم انداخته بودم و کیسه‌های پلاستیکی خریدها در دستم بود. می‌خواستم سوار تاکسی‌های خطی سمت خانه‌ی پدرم شوم. با این‌که خیلی شلوغ بود ولی اولین تاکسی‌ای که بوق زد و مسیرم را پرسید همانی بود که باید سوارش می‌شدم. چون سمت راست صندلی عقب یک خانوم نشسته بود و کلی کیسه پلاستیکی در دستش بود مجبور شدم با کوله و پلاستیک‌های در دستم به سختی از در سمت چپ سوار شوم. ماشین‌مان از لابلای ماشین‌ها و آدم‌های منتظر برای تاکسی راهش را باز کرد و حرکت کرد. رادیو روشن و بود و برنامه‌ی عصرگاهی رادیو تبریز پخش می‌شد. گزارش‌گر برنامه پیرمرد ۷۰ ساله‌ای را یافته بود که نگهبان محل نگهداری خربزه و هندوانه بود. از اسم و رسمش پرسید و این‌که چند تا بچه‌ دارد و آیا ازدواج کرده‌اند یا نه؟ از شغلش پرسید. از این‌که چطور می‌تواند با این سن نگهبان باشد؟ پیرمرد گفت چاره‌ای ندارد، باید کار کند و درآمد داشته باشد. هر ۵ نفرمان که در تاکسی بودیم با این‌که بیرون و مغازه‌ها و آدم‌ها و ماشین‌ها را نگاه می‌کردیم اما حواسمان به رادیو بود و حرف‌های گزارش‌گر و پیرمرد نگهبان.

گزارش‌گر که به گفته‌ی خودش هیکلی درشتی داشت از پیرمرد پرسید با این سن توانایی داری که اگر دزدی با قد و هیکل من به بار خربزه و هندوانه زد جلویش را بگیری؟ پیرمرد گفت چاره‌ای جز این ندارم. گزارش‌گر باز هم پرسید آخر چطور می‌توانی؟ زورت می‌رسد؟ پیرمرد گفت زورم نرسد زنگ می‌زنم ۱۱۰. این‌جا معتاد زیاد می‌آید من همیشه به ۱۱۰ زنگ می‌زنم که بیایند جمعشان کنند. باز هم گزارش‌گر قانع نشد از جواب «مشدعلی اعلایی» و گفت تا پلیس بیاید من این‌ها رو دزدیده‌ام و فرار کرده‌ام و باز هم پیرمرد همان حرفش را تکرار کرد. همه می‌خندیدند به این جواب‌های پیرمرد. من هم خندیدم ولی بعد به فکر فرو رفتم. به فکر شغل این پیرمرد و خطراتی که برایش دارد. به این‌که می‌گفت باید کار کنم و چاره‌ای جز این ندارم. به این‌که درآمدش چقدر است؟

وقتی از تاکسی پیاده شدم این آیه را زیر لب زمزمه می‌کردم:

 

وَیَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لَا یَحْتَسِبُ ۚ وَمَن یَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّـهِ فَهُوَ حَسْبُهُ ۚ إِنَّ اللَّـهَ بَالِغُ أَمْرِهِ ۚ قَدْ جَعَلَ اللَّـهُ لِکُلِّ شَیْءٍ قَدْرً

و او را از جایی که گمان ندارد روزی می‌دهد؛ و هر کس بر خدا توکّل کند، کفایت امرش را می‌کند؛ خداوند فرمان خود را به انجام می‌رساند؛ و خدا برای هر چیزی اندازه‌ای قرار داده است (طلاق – ۳)