یادداشت‌های پاک‌نویس شده‌ی من

یادداشت‌های پاک‌نویس شده‌ی من

تجربه‌های زندگی متاهلی: اشتغال همسر

توسط: وحید

سه ماه بود که عروسی کرده بودیم و در خانه‌ی کوچک اجاره‌ای‌مان زندگی مشترکمان را شروع کرده بودیم. اوضاع مالی‌ام خوب نبود. در واقع بد بود. شرایط کارم آن روزها اسفناک بود و دریافتی‌ها کم و با فاصله‌ی طولانی از هم بود. کرایه‌ی خانه‌مان خیلی کم‌تر از بقیه‌ی جاها بود اما همین هم با حساب اقساط وام ازدواج و وامی که با سپرده‌گذاری همین وام ازدواج! گرفته بودیم، برایمان زیاد بود. هنوز ناشی بودیم و قلق روند زندگی دستمان نیامده بود. همسرم هم بعد از ۲۵ سال از خانواده‌اش جدا شده بود و به شهری آمده بود که تقریبن در آن غریب بود. همسرم علاقه داشت بیرون از خانه کار کند. من بیش‌تر از او علاقه داشتم. نه فقط از بعد اقتصادی‌اش. روحیه‌اش طوری است که نمی تواند خودش را در قالب یک زن خانه‌دار ببیند. شخصیتش اجتماعی است و حتمن باید در متن جامعه باشد. آن‌قدر هم زرنگ و باهوش است که مطمئن بودم سر هرکاری برود موفق می‌شود و از عهده‌اش برمی‌آید. اما کار مناسب مگر پیدا می‌شد؟ در این سه ماه روزی نبود که آگهی‌های کاریابی و نیازمندی‌ها و سایت‌های کاریابی را زیر و رو نکنیم. هر روز امیدوارانه شروع به گشتن می‌کردیم و آخر روز ناامید از آنچه که باید می‌یافتیم به فردا و فرداها فکر می‌کردیم. در همین دنبال کار گشتن‌ها و فرم پر کردن‌ها همسر تمام سوراخ سنبه‌های شهر را یاد گرفت. حتی بهتر از من. فشار اوضاع اقتصادی و اقساط و اجاره‌ی خانه از یک طرف و پیدا نشدن کار هم از طرف دیگر مستاصل‌مان کرده بود. تعداد روزهایی که «توکل به خدا» گویان و «الهی به امید تو» گویان شروع می‌کردیم و «ان شالله به زودی مشکلمان حل می‌شود» گویان تمام می‌کردیم دیگر از دستمان در رفته بود. جز امید به فضل خدا چاره‌ی دیگری نداشتیم. تا این‌که بالاخره مانند فیلم‌های با پایان خوش،‌ آن روز موعود رسید و گذشت آن روزگار تلخ‌تر از زهر.

داشتیم صبحانه می‌خوردیم و در مورد این‌که سایت‌های کاریابی و آگهی نیازمندی‌ها آپدیت شدند یا نه صحبت می‌کردیم. قرار بود بعد از صبحانه دوباره شروع کنیم به گشتن. تلفنم زنگ خورد. شماره‌ای بود که در لیست مخاطبین گوشی نبود، اما آشنا بود. کمی که دقت کردم شماره را شناختم. همکار قدیمی‌ام رضا بود. ۶-۷ سال پیش با هم همکار بودیم و بعدها که من از شرکت بیرون آمدم ارتباطمان کمتر و کمتر شد به حدی که دیگر شماره‌اش را از لیست مخاطبین گوشی‌ام پاک کردم. در این ۶-۷ سال شاید ۲-۳ سال یک‌بار آن‌هم برای پرسیدن سوالی کاری تماس گرفته بود. آخرین باری که با او صحبت کرده بودم گفته بود که در پالایشگاه کار می‌کند. گفتم لابد بازهم کاری دارد یا سوالی در خصوص قرارداد کاری و این حرف‌ها دارد. لقمه‌ام را جویده و نجویده قورت دادم و جواب دادم. سلام و احوال‌پرسی که کردیم، گفت: «وحید راستش یکی از همکاران ما کار جدیدی پیدا کرده و از این‌جا استعفا داده، برنامه‌نویس‌مان بود. کارمان زیاد است و نیرو کم داریم. شما که خودتان در این حیطه فعالیت می‌کنید کسی را می‌شناسی که بتواند جایگزین این نیروی ما را بشود؟» خدای من! چه می‌شنیدم؟ همین سوال،‌ می‌توانست پایان سه ماه بلاتکلیفی و جستجوی ما برای کار همسر باشد. آخر مگر می‌شود بعد از این‌همه وقت بلاتکلیفی یک‌هو کار ما را پیدا کند؟ گیج بودم. در حین گفتن این چند جمله قبلم تند تند می‌زد و امیدم هر لحظه بیش‌تر می‌شد. با یک حالت بیم‌ناک و امیدوار گفتم رضا از خدا که پنهان نیست از تو چه پنهان که سه ماه است دنبال کار برای همسرم هستیم. مدرکش فلان است و برنامه‌نویسی هم خوب بلد است. کم هم اطلاعات فنی به او دادم. بلافاصله گفت اگر تاییدش می‌کنی سریع بفرستش برود فلان جا فرم پر کند و بیاید پیش من برای مصاحبه‌ی کاری. گفتم باشد و تماس را قطع کردیم. احساس سبکی عجیبی داشتم. انگار پاهایم روی زمین بند نبود. هم می‌خندیدم هم گریه‌ام گرفته بود. همسر مبهوت کنار من نشسته بود و هی می‌پرسید که بود و چه می‌گفت؟ ماجرا را برایش شرح دادم و گفتم یک دقیقه هم معطل نکن. بلند شو. آن‌قدر از این فرم‌های استخدامی پر کرده بود که امیدی نداشت این کار هم سر بگیرد اما ناامید هم نبود. خوش‌حال هم بود. دیگر چه از این بهتر؟ کار در واحد فناوری پالایشگاه به آن بزرگی. هرچند نیروی شرکتی باشی باز هم محیط کار و حقوق و مزایایش بهتر از جاهای دیگر بود. آن موقع نمی‌دانستیم که آن روز برایمان در زندگی نقطه‌ی عطفی خواهد بود. همسر فرم پر کرد و رفت برای مصاحبه و برگشت. انتظارمان زیاد طول نکشید. سه روز بعد رضا تماس گرفت و گفت که از فردا بیاید سر کار.

امروز که این متن را می‌نویسم بیش‌تر از سه سال است که از آن روز می‌گذرد. در این سه سال روزی نبود که این لطف خدا را فراموش کنیم. روزی نبود که این آیه‌ی سراسر امید را زیر لب زمزمه نکنیم و خدا را بابت این لطفش شکر نگوییم.

وَیَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لَا یَحْتَسِبُ ۚ وَمَن یَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّـهِ فَهُوَ حَسْبُهُ ۚ إِنَّ اللَّـهَ بَالِغُ أَمْرِهِ ۚ قَدْ جَعَلَ اللَّـهُ لِکُلِّ شَیْءٍ قَدْرً

و او را از جایی که گمان ندارد روزی می‌دهد؛ و هر کس بر خدا توکّل کند، کفایت امرش را می‌کند؛ خداوند فرمان خود را به انجام می‌رساند؛ و خدا برای هر چیزی اندازه‌ای قرار داده است (طلاق – ۳)


ارسال يک نظر