قطار می‌رود، تو می‌‎روی، تمام ایستگاه می‌رود…

توسط: وحید

در این مدتی که دور از هم هستیم، جدایی برایم یک مفهوم داشت، این‌که او بماند و من بروم. موقع رفتن دلداری‌اش می‌دادم و سعی می‌کردم لحظات آخر جدایی را با خنده بگذرانیم. هرچند درون دلمان غوغایی بود.

این بار قرار بود او تنها بیاید و تنها برود. موقع آمدنش وقتی قبل از رسیدن من، ساکش را روی پله برقی ایستگاه راه آهن می‌گذارد و به سمت خروجی می‌رود و از پشت سر صدایش می‌زنم: «عزیز؟»، انگار که لابلای آن‌همه آدم که از قطار پیاده شده‌اند فقط یک نفر عزیز است. فقط او برمی‌گردد و رد صدا را می‌گیرد و نگاهش به نگاهم گره می‌خورد. چشمان هردومان از خوشحالی برق می‌زند. بغلش که می‌کنم دوست ندارم این لحظه‌‎ی شیرین تمام شود.

ثانیه ها و دقایق و ساعت‌ها و روزها می‌گذرد… ثانیه‌هایی که پر است از شیرینی حضورش، پر است از آرامش …

روزی می‌رسد که این بار او باید برود، سعی می‌کنم ناراحتی‌ام را به روی خودم نیاورم، بگویم و بخندم که او هم بخندد و دلم آرام شود از این‌که غصه‌دار نیست. اما ساعت‌های آخر رنگ و بوی دیگری دارد، بغلش می‌کنم و اشک می‌ریزد. هر چه‌قدر که می‌خواهم حواسش را پرت کنم نمی‌شود. خیلی باهوش است.

دلم خوش است که دقایقی زودتر به راه‌آهن می‌رسیم و می‌توانم باز هم حرف بزنم اما وقتی می‌رسیم قطار در حال مسافرگیری است و باید مستقیم سمت قطار برویم. به بهانه‌ی کمک به بلند کردن چمدان و جابجایی وسایلش از مامور کنترل بلیت اجازه می‌گیرم تا داخل قطار با او بروم. وارد قطار می‌شویم. یاد آن روزی می‌افتم که در کنار هم سوار قطار شدیم و اولین سفر متاهلی را تجربه کردیم. یاد روزهای شیرین این سفر می افتم و دلم می‌گیرد از این‌که بعد از چند روز شیرین و به یاد ماندنی باز هم قرار است از هم جدا شویم. ساعت را نگاه می‌کنم هنوز ۱۰-۱۵ دقیقه وقت هست برای حرکت قطار. داخل کوپه می‌نشینم روبرویش و دست‌هایش را می‌گیرم و او آرام اشک می‌ریزد. حرف‌هایم هیچ تاثیری ندارند. خودم هم که نمی‌توانم گریه کنم. سعی می‌کنم حرف‌های خوب بزنم، از این‌که یک ماه دیگر عید است و باز هم می‌آید. از این‌که یکی دو هفته‌ی دیگر من می‌روم پیشش. هر چند دقیقه یک بار ساعتم را نگاه می‌کنم و نگران آن لحظه‌ای هستم که باید از قطار پیاده شوم و تنهایش بگذارم. برای آخرین بار بغلش می‌کنم و می‌بوسمش. خیلی سخت است جدا شدن…

می‌آیم و روبروی پنجره می‌ایستم و نگاهش می‌کنم. با اشاره از او می‌خواهم دیگر گریه نکند. می‌گویم من هم گریه می‌کنم. سعی می‌کند اما نمی‌تواند. ولی من می‌توانم. کلی پشت پنجره ادا در می‌آورم تا بخندد. وقتی می‌خندد من هم می‌خندم. درست بر عکس گریه‌هایش. برای اولین بار می‌فهمم چه حس و حالی دارد محبوبت برود و تو بمانی. برای اولین بار «من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود». درهای واگن‌ها بسته می‌شود. قلبم تند تند می‌زند. قطار بوق می‌زند، دلم هری می‌ریزد پایین. بالاخره قطار حرکت می‌‎کند. یک لحظه چشم از او بر نمی‌دارم. برای هم دست تکان می‌دهیم. کمی با قطار حرکت می‌کنم اما سرعتش رفته رفته بیشتر می‌شود. دوست دارم بدوم دنبالش.

می‌ایستم و قطار را نگاه می‌کنم تا وقتی که از چشمم دور شود. آهسته زیر لب زمزمه می‌کنم: قطار می‌رود…تو می‌روی…تمام ایستگاه می‌رود…