۳۰ سالگی

توسط: وحید

همیشه با مادرم سر سنم بحثمان می‌شد. من مبنای تولدم را همان ۲۳ آبان در نظر می‌گرفتم و مادرم می‌گفت همه‌ش ۴ ماه مانده به عید! تو باید از عید حساب کنی و در نتیجه سنم را ۱ سال کم‌تر می‌گفت. دوران کودکی و نوجوانی‌ام حرص می‌خوردم از این‌که سنم را کم می‌گوید. اما بعدها فقط می‌خندیدم به این طرز محاسبه‌ی سن و تلاش مذبوحانه‌ام برای قانع کردن مادرم.

امروز اولین سال از دهه‌ی چهارم عمرم تمام می‌شود. به جرات می‌توانم بگویم سخت‌ترین سال عمرم بود. بحران ۳۰ سالگی که می‌گفتند را درک نکردم. اما شاید در این ۱ سال آخر روزگار با این سختی‌هایی که تحمیلم کرد، خواست تلنگری به من بزند و بگوید آهای پسر! هرچه بیش‌تر جلو می‌روی مشکلات و مصیبت‌هایت هم بیش‌تر می‌شود. صبرت را بیش‌تر کن!

دهه‌ی چهارم عمرم سخت شروع شد تا به من بفهماند زندگی همیشه آن روی خوشش را ندارد. فهماند که سختی‌های کار و معیشت و گذران زندگی پیش دیگر مشکلات کم ارزش‌تر است. دهه‌ی چهارم را در حالی شروع کردم که مادر سخت مریض بود و ترس از دست دادنش کابوس هر شبم و در حالی تمام می‌شود که دیگر آغوشش پناه دلتنگی‌ها و غصه‌هایمان نیست. فراق مادر را هنوز باور نکرده بودیم که گفتند رفیق و برادرت مجید هم رفت. خدای من! انگار روزگار می‌خواست در این سال اول تلافی همه‌ی روزهای خوش و شیرین را سرم در بیاورد. انگار می‌خواست بفهمم که سال‌های بعد زندگی خیلی سخت‌تر خواهد بود. می‌خواست بگوید خودت را برای هر اتفاقی آماده کن.

با خودم فکر می‌کنم چقدر سکون و آرامش دلم با یک سال قبل فرق می‌کند. علت تشویش و اضطرابم هم فرق می‌کند. روزگار چقد سخت و جدی آدم را عوض می‌کند. درست وقتی که فکرش را نمی‌کنی. برای روزها و ماه‌ها و سال‌های بعد نمی‌دانم چه تلخی‌ها و شیرینی‌هایی انتظارم را می‌کشند اما امیدوارم از پسشان بربیایم.