پدر ما و پدری ما

توسط: وحید

با آقاجان ۵۰ سال اختلاف سنی دارم. مردی مهاجرت کرده از روستا که از وقتی چشم باز کردم برنامه‌ی روتین زندگی‌اش صبح تا ظهر رفتن به بازار فرش بود و خواب بعد از ظهر و هر ماه یک هفته هم سفر به شیراز برای فروش فرش و حساب و کتاب و این کارها. به عنوان فرزند آخر خانواده با پدری از یک فرهنگ مردسالار و تا حدودی خشک و بی‌احساس، طبیعتا خاطره‌ی جذابی از کودکی‌هایم با او ندارم جز این‌که از بین ۵ بچه‌ی خانواده تنها من توانستم چند بار در خانه با آقاجان بازی کنم. همین. همیشه پل ارتباطی بین ما و پدرمان، مادرمان بود. معمولا حرف مستقیمی نداشتیم که با او بزنیم. محبت کلامی و عملی هم که در کار نبود جز لحظه‌ی سال تحویل که بغلش می‌کردیم و یک بوسه‌ای هم رد و بدل می‌شد.
مادرم اما اینطور نبود. بر خلاف آقاجان محبتش را کلامی و عملی بروز می‌داد. هی قربان صدقه‌مان می‌رفت. بی هوا می‌بوسیدمان. مخصوصا من ته تغاری را. راستش را بخواهید من هم از وقتی خودم را شناختم احساس می‌کردم مثل آقاجانم. خشک و بی‌احساس. نگرانی‌ام از این بود که نکند من هم وقتی بچه‌دار شدم، ‌فرزندم چنین مشکلی با من داشته باشد؟ نکند به خاطر همین اخلاقم به مادرش پناه ببرد؟ اوایل جوانی از ترس همین آینده‌ی نامعلوم یک روز تصمیم گرفتم مثل مادرم باشم. از خودش شروع کردم. سعی کردم محبت کنم و به محبتش پاسخ بدهم. خیلی سخت بود ولی چقدر خوب جواب داد. کمی ترسم از خودم ریخت. از تصمیمم خوشم آمد. جرات پیدا کردم. در خودم دنبال سایر رفتارهایی که شاید فرزندم خوشش نیاید گشتم و سعی کردم یکی یکی آن‌طور که باید باشد اصلاحشان کنم. به این ترتیب شخصیت من تا زمان ازدواج و بعدها تا زمان بچه‌دار شدنمان متاثر از آن چیزی شد که از پدرم دوست نداشتم.
با این‌که سال‌ها توی خیالم نقش پدری را مدام بازی کرده بودم اما وقتی همسرم مژده‌ی باردار بودنش را داد یک حس خوشحالی عجیب با یک گیجی توامان داشتم. انگار تازه متوجه سنگینی مسئولیت نقش جدید زندگی‌ام شده بودم. خصوصن که بچه‌مان دختر بود و من عاشق دختر. حالا وقت واقعیت بخشیدن به همه‌ی آن خیال‌ها بود.
روزها و ماه‌های اول با حضور مادر همسرم مسئولیت چندانی در قبال بچه نداشتم. مسئولیت جدی‌ام از ۵ ماهگی دخترمان شروع شد. زمانی که دیگر مرخصی زایمان همسرم در حال اتمام بود. خانواده‌ی همسرم ساکن قم بودند و ما ساکن تبریز. نه از خانواده‌ی من و نه از خانواده‌ی همسرم کسی نبود که در نگهداری بچه کمکمان کند. تصمیم گرفتیم به جای پرستار، بچه را نصف روز تحویل مهد کودک بدهیم. بعد از کلی پرس و جو از بهزیستی و دوست و آشنا مهد کودکی که نگهداری نوزاد ۵-۶ ماهه را قبول کند و محیط و مربیانش خوب باشد را پیدا کردیم. همسر ۶.۵ صبح از خانه خارج می‌شد و ۳ ظهر برمی‌گشت. من چون کارمند نبودم وقت کاری‌ام تا حدودی انعطاف داشت. بنابر این صبح‌ها باید منتظر می ماندم که دخترمان از خواب بیدار شود. پوشکش را عوض کنم،‌ شیرش را بدهم، لباس‌هایش را بپوشانم و ببرم و تحویل مهد بدهم. همین‌طور ظهرها هم باید تا قبل از آمدن همسر بچه را تحویل می‌گرفتم و می‌آوردم خانه.
به نظرم در تاریخ مردسالارانه‌ی خانواده‌ی خودم و همسر، اولین پدری بودم که پی‌پی می‌شست و پوشک عوض می‌کرد و به بچه شیر و غذا می‌داد. هیچ‌کدام از مردهای خانواده‌مان تا جایی که یادم می‌آید از این کارها نکرده بودند. البته زور و اجباری در کار نبود. محبتی که از بدو تولدش به دلم افتاده بود باعث می‌شد واقعا با علاقه این کارها را انجام بدهم. هم این‌که معتقد بودم زحمات بچه فقط برای مادرش نیست و همان اندازه که مادر در قبال تر و خشک کردن بچه وظیفه دارد پدر هم دارد. همین کارهای به ظاهر کوچک و ساده باعث می‌شد ارتباط دختر ۶ ماهه‌مان با من هم به اندازه‌ی مادرش خوب باشد. همان ترس قدیمی غریبه بودن پدر برای فرزند را داشتم و این کارها و این ارتباط امیدوارم می‌کرد. وقتی بازخورد خوبی از دخترمان می‌دیدیم با شوق و علاقه‌ی بیشتری کارهایش را انجام می‌دادم و با او بازی می‌کردم.
بعد از ۱۸ ماهگی‌اش که هم خوب راه می‌رفت و هم جملات کوتاه می‌گفت و هم به اندازه‌ی ماه‌های قبل نیاز به مراقبت هر لحظه‌ای نداشت. به عنوان فرد سوم خانواده واقعا پذیرفتیمش. رشد درک و فهمش برایم عجیب بود. صبح‌ها اغلب قبل از من بیدار می‌شد و یواشکی بیدارم می‌کرد. کمکم می‌کرد لوازم مهدش را آماده کنم. در پوشیدن لباس‌هایش کمکم می‌کرد. به صندلی ماشین عادت کرده بود و همراه با موسیقی‌ای که توی ماشین پخش می‌کردم با من هم‌خوانی می‌کرد. وقتی از مهد تحویلش می‌گرفتم از دور که مرا می‌دید با خوشحالی جیغ می‌زد که بابا آمد. توی ماشین در راه برگشت با همان زبان خودش اتفاقات مهد را تعریف می‌کرد. خاله حنانه چه گفت و چه خوراکی‌ای به او داد. نی‌نی اوف شد و گریه کرد. من تاب‌تاب عباسی خواندم. توی خانه اسباب بازی‌هایش را می‌آورد که بیا با هم بازی کنیم. کتاب هایش را می‌آورد که برایش بخوانم. می‌خواست برایش کارتون پخش کنم و خودم هم کنار بنشینم و تماشا کنیم. موسیقی رقصی تو تلویزیون باز کنیم و به همراه مادرش ۳ تایی برقصیم و او کیف کند.
اکنون که این مطلب را می‌نویسم دخترم سان‌آی کمتر از یک ماه دیگر دو سالش تمام می‌شود. دیگر می‌توانم بگویم ترسم از عدم توانایی ارتباط با او ریخته است. روزهایمان را با شیرین‌زبانی و کارهایش قند و عسل کرده است. با این‌که نمی‌خواهم این روزهای شیرینش تمام شود اما دلم می‌خواهد زودتر نوجوانی و جوانی‌اش را ببینم. می‌دانم که رفیق خوبی برای هم خواهیم بود.
راستی! پریشب از خواب بیدار شد و آمد سرش را رو بازویم گذاشت و کنارم خوابید. آرام گفت: بابایی‌ام؟ بوسم کن.

پ.ن: منتشر شده در Baaabaaa.ir