بنفسی أنت

توسط: وحید

«کیفَ لا اَبکی، الان جِئتنی و اَخَذتَ رأسی عَن التّراب، فَبَعدَ ساعهٍ مَن یَرفَعُ رأسُک مَن التّراب»
 
وقتی مولایش بالای سرش رسید و نشست و سرش را بغل گرفت، گریه کرد، مولایش پرسید تو چرا گریه می‌کنی؟ من باید گریه کنم. عرض کرد: «چگونه گریه نکنم، الان تو آمدی و سرم را از روی خاک بلند کردی، بعد از ساعتی چه کسی سر تو را از خاک بلند می‌کند»

 

hazrat-abbas-f