یادداشت‌های پاک‌نویس شده‌ی من

یادداشت‌های پاک‌نویس شده‌ی من

تجربه‌های زندگی متاهلی: بخاری

اوایل تابستان که عروسی کردیم و زیر یک سقف رفتیم، فکر و ذکرمان درگیر ماه رمضان و گرمای هوا و فرار از گرما بود و چون هنوز به فضای خانه و زندگی مستقل عادت نکرده بودیم به این فکر نمی‌کردیم که چند ماه دیگر که هوا سرد شد چکار کنیم؟

از اوایل پاییز به فکر افتادیم که تا هوا سرد نشده است بخاری بخریم. تا آن روز بزرگترین و گران‌ترین وسیله‌ای که برای خانه می‌خواستیم بخریم همین بخاری بود. مانده بودیم چه مدلی را بخریم و مهم‌تر از آن این‌که بخاری با چه میزان توان حرارت و بازده انرژی برای خانه‌ی ما مناسب است؟ خلاصه که بعد از بررسی ذهنی اندازه و توان بخاری‌های منزل پدری‌ و فک و فامیل و وابستگان دور و نزدیک، نتیجه گرفتیم که بخاری با توان حرارتی ۱۲۰۰۰ کیلو کالری در سرمای سوزان زمستان تبریز قدرت گرم کردن خانه‌ی نقلی ما را دارد. حالا فقط برند و مدل بخاری مانده بود که انتخاب کنیم که آن‌هم با گشت و گذار در بازار لوازم خانگی میسر بود. چند روز وقت گذاشتیم و چند بازار عریض و طویل لوازم خانگی را گز کردیم اما دریغ از یک مدل مناسب و خوشرنگ و خوش‌قیافه  که شرایط فوق الذکر را هم داشته باشد و البته قیمتش به موجودی حسابمان هم بخورد. چون هنوز فصل راه اندازی بخاری نبود، مدل‌های موجود در بازار متنوع نبود و همه هم اکثرن تولید همین شهرک‌های صنعتی اطراف تبریز بودند و برند معروف آنچنانی در بین آن‌ها دیده نمی‌شد. قیمت برندهای خیلی معروف هم دو برابر بودجه‌ی ما بود و اصلن نمی‌توانستیم سمت آن‌ها برویم.

بخاری

بخاری

قرار شد کمی صبر کنیم تا فصل بخاری برسد بلکه تا آن زمان هم بودجه‌مان را زیاد کنیم و هم مدل‌های بیشتر و بهتری به بازار بیاید اما همچنان هرکجا که فروشگاه لوازم خانگی می‌دیدیم داخل آن دنبال بخاری می‌گشتیم. همان روزها بود که یک بار که به خانه‌ی مادرم می‌رفتیم، همسرم اصرار کرد که به چند فروشگاه لوازم خانگی در آن محله هم سر بزنیم. هنوز چند قدم راه نرفته بودیم که چشممان به یک بخاری خوش‌قیافه و شیک در ویترین مغازه‌ی آن طرف خیابان افتاد و مسیرمان را سمت آن مغازه کج کردیم. وقتی از پشت ویترین اسم یک برند معروف را روی بخاری دیدم گفتم این هم از همان گران‌هاست نیاز نیست سوال کنیم اما همسر این‌طور وقت‌ها اصرار دارد که حتمن قیمت را بپرسیم بلکه ارزان بود. جالب این‌که قیمت کردیم و قیمتش دقیقن به اندازه‌ی بودجه‌مان بود. تعجب کردم که چطور ممکن است یک همچین برندی بخاری ارزان هم داشته باشد؟ چند بار از فروشنده که سرش هم خیلی شلوغ بود پرسیدم آقا مطمئنید که این بخاری ۱۲۰۰۰ است؟ و هر بار جواب بله شنیدم. سمت راست بخاری که مشخصات فنی‌اش نوشته شده بود چسبیده به دیوار بود و نتوانستم آن بخوانم. گفتم آخر این اندازه‌ش از بخاری‌های ۱۲۰۰۰ کوچکتر است، گفت: اندازه‌اش کوچک است ولی شعله‌هایش بیشتر است! با تردید گفتم پس همین را می‌خواهیم. فروشنده که دید برای خرید مصمم هستیم جلوتر آمد و یک نگاهی که به بخاری انداخت گفت اشتباه شد، این ۸۰۰۰ است و باید برویم از انبار ۱۲۰۰۰ش را به شما بدهم. پرسیدم پس ۱۲۰۰۰ش گران‌تر است؟ گفت نه من قیمت ۱۲۰۰۰ را به شما گفتم. با رضایت کامل دنبالش راه افتادیم سمت انبار. وارد انبار که شدیم با انبوه لوازم خانگی از یخچال و اجاق گاز گرفته تا چرخ گوشت و کولر و پنکه و البته بخاری مواجه شدیم. فروشنده کمی لا به لای کارتن‌ها گشت ولی چیزی که دنبالش بود را پیدا نکرد. هی روی کارتن‌ها را می‌خواند و هی بخاری‌ها را عقب جلو می‌کرد و نوشته‌های رویش را می‌خواند و ما هم هر بار که توجهش به کارتن خاصی جلب می‌شد خوشحال می‌شدیم که بخاری نازنینمان پیدا شد ولی هرچقدر می‌گشت خبری از آن بخاری نبود و نتیجه‌ی این گشتن‌ها فقط یک کارتن خالی بود. ما هم نا امید از این‌که بخاری مورد نظرمان دیگر موجود نیست، زیر لب غر می‌زدیم که «یک بار خواستیم چیزی را که دوست داریم بخریم آن هم این‌طوری شد». در نهایت فروشنده هم نا امید شد و گفت: انگار فروخته‌ایم ولی من مطمئن بودم که ۱۲۰۰۰ این بخاری را داریم. قول شنبه را به ما داد که در خریدهای جدیدشان از این مدل هم می‌آورند و ما آن روز سری بهشان بزنیم.

شنبه شد و من بدون حضور همسر به مغازه رفتم. فروشنده با حالتی که انگار به موضوع جدیدی پی ببرد گفت، آقا همینی که در ویترین است ۱۲۰۰۰ است و من آن روز اشتباه کردم به شما گفتم این ۸۰۰۰ است. همین را می‌برید؟ من هم چون ذوق خرید این مدل را داشتم دیگر حرفی نزدم و گفتم بله و حتی مشخصات فنی بخاری را هم نخواندم که ببینم واقعن ۱۲۰۰۰ است یا نه. به خانه که رسیدم و کارتن بخاری را باز کردم تازه یادم افتاد که مشخصات فنی بخاری را بخوانم. در حالی که انتظار داشتم در مقابل عبارت «توان حرارتی» عدد ۱۲۰۰۰ را ببینم متاسفانه نوشته بود ۶۰۰۰٫ یک لحظه خشکم زد. بخاری‌ای که ما خریدیم و فروشنده ده بار تایید کرده بود که ۱۲۰۰۰ است ۶۰۰۰ بود. بعد از کلی فحش و فضاحت که به روح و جسم فروشنده روانه کردم نشستیم به فکر کردن که آیا این بخاری برای خانه ما مناسب است یا بر گردانیمش؟ تنها دلیلمان برای نگهداشتن این تحفه، برند و مدل خوبش بود ولی در نهایت نتیجه گرفتیم که در سوز سرمای زمستان برند بخاری به درد نمی‌خورد و باید دنبال گرمای بیشتر باشیم و بخاری با توان ۱۲۰۰۰ کیلوکالری بخریم. دیر وقت بود و نتوانستم بخاری را برگردانم، فردای آن روز دوباره بخاری را برداشتم و بردم به همان مغازه. فروشنده تا من را دید پرسید مشکلی پیش آمده؟ گفتم من که به شما عرض کردم ۱۲۰۰۰ می‌خواهم، این بخاری ۶۰۰۰ است، در مشخصات فنی‌اش هم نوشته. قبول نکرد، گفت غیر ممکن است، این بخاری ۱۲۰۰۰ است. گفتم آقاجان سواد که دارید بیایید اینجا را بخوانید. وقتی او هم عدد ۶۰۰۰ را دید تعجب کرد ولی همچنان قبول نداشت که این بخاری توان حرارتی‌اش ۶۰۰۰ است. گفت این‌جا اشتباه نوشته. گفتم آقا کارخانه‌ای به این بزرگی روی بخاری عدد را اشتباه می‌نویسد؟ شما از کجا می‌دانی اشتباه است؟ حوصله جر و بحث با من را نداشت، فاکتور خریدش را نشانم داد که در آن هم نوشته شده بود بخاری فولان ۱۲۰۰۰٫ قیمتش هم ۱۵ هزارتومان کمتر از قیمتی بود که به من گفته بود. ولی من استنادم به مشخصات فنی بخاری بود. زنگ زد به فروشنده‌ای که جنس‌های مغازه‌اش را از اون می‌خرد و قضیه را توضیح داد، او هم این مساله را قبول نداشت، گوشی را داد به من که خودت بیا صحبت کن. گوشی را گرفتم و یک بار هم از اول قضیه را توضیح دادم. طرف گفت آقا آن عددها برای یک چیز دیگر هستند قابل استناد نیستند! گفتم یعنی چه؟ ینی به جای مشخصات این بخاری چیز دیگری نوشته اند؟ گفت توان حرارتی بخاری به این عددها نیست. گفتم پس به چیست؟ وقتی روی بخاری نوشته توان حرارتی برابر است با ۶۰۰۰ کیلو کالری یعنی این بخاری به اندازه‌ی ۶۰۰۰ کیلوکالری گرما تولید می‌کند نه بیشتر. من که بخاری ۱۲۰۰۰ میخواهم یعنی بخاری‌ای می‌خواهم که به اندازه ۱۲۰۰۰ کیلوکالری گرما تولید کند؟ توضیحم واضح است؟ گفت یعنی با این توصیف شما شومینه‌هایی که ۲۵۰۰۰ هستند، ۲۵۰۰۰ کیلوکالری گرما تولید می‌کنند؟ گفتم بله. گفت اینطور که خانه منفجر می‌شود؟ گفت آقای عزیز من که بی‌سواد نیستم، شما هم ان شالله نیستید ولی انگار درک درستی از کالری و توان حرارتی ندارید. سرتان را درد نمی‌آورم من نیامده‌ام برای دعوا. من بخاری‌ای می‌خواهم که هم ۱۲۰۰۰ باشد هم رویش نوشته باشد ۱۲۰۰۰٫ گفت من که ندارم از همان فروشنده‌ای که این بخاری را از او گرفته‌ای بپرس. صحبت‌هایمان به نتیجه نرسید و تماس را قطع کرد. به فروشنده توضیح دادم چه گفتم و چه شنیدم و یک بار هم به او گفتم که من بخاری‌ای می‌خواهم که هم از نظر شما ۱۲۰۰۰ باشد هم از نظر من و رویش هم نوشته باشد ۱۲۰۰۰٫ با حالت استیصال و بهت زده از اینکه چرا این بخاری ۶۰۰۰ را به اسم ۱۲۰۰۰ برایش فاکتور کرده‌اند، گفت یک مدل دیگر داریم که در خریدهای امروزمان بود بیا برویم انبار نشانت بدهم. باز هم با هم رفتیم انبار و این بار بخاری مذکور به راحتی پیدا شد. کارتنش را باز کرد و مدل و مشخصاتش رو نشان داد، با دقت به همه‌جایش نگاه کردم و تایید کردم که بله این ۱۲۰۰۰ است و همان‌چیزی است که من می‌خواهم. در نهایت با سلام و صلوات آن بخاری را ۱۰ هزار تومان گران‌تر خریدم و به منزل آمدم.

از شانس همسر زمستان پارسال تبریز یکی از سردترین زمستان‌هایش بود ولی به کمک بخاریِ پر حرف و حدیثمان سرمای هوا را در خانه‌ی گرممان حس نکردیم.

پی‌نوشت: بخاری‌مان این مدلی است ولی طرح و رنگش فرق می‌کند.

تجربه‌های زندگی متاهلی : سویا

soya

 

اولین بار بود که برای خانه‌مان خرید می‌کردیم. خرید از نوع برنج و مرغ و چای و … بعد از کلی گشت و گذار مغازه‌ای را که میخواستیم از آنجا جنس خوب بخریم پیدا کردیم. در گیر و دار هیجان خرید و مقایسه کیفیت و قیمت محصولات، همسر گفت سویا هم بخریم. از آنجایی که جرات خرید کمتر از یک کیلو را برای میوه و خوار و بار و سبزیجات و … ندارم، با سری بالا و صدای مردانه‌ای به فروشنده گفتم «بی زحمت سویا هم بکشید». پرسید چقدر بکشم؟ گفتم یک کیلو. نه دو کیلو بکشید. همین‌طور که پیمانه را وارد گونی می‌کرد و سویاها را داخل پلاستیک می‌ریخت، همسر گفت: «وحید خیلی زیاد میشه، همون یک کیلو بخر». حرفش راست بود ولی دوست نداشتم واقعیت داشته باشد. از یک طرف غرور مسخره‌ای که همیشه موقع خرید داشتم و جرات بازگرداندن جنس یا تغییر نظرم را نداشتم آزارم می‌داد و از طرف دیگر پیمانه‌های پی در پی که پر می‌شدند و داخل پلاستیک خالی می‌شدند. هر بار که فروشنده پیمانه را داخل پلاستیک خالی می‌کرد با خودم می‌گفتم الان دیگر ۲ کیلو تکمیل می‌شود ولی زهی خیال باطل! دریغ از ۴۰۰-۵۰۰ گرم افزایش وزن. چشم‌هایم به دست‌های فروشنده و پیمانه و عددهای روی ترازو بود. سویای دو کیلویی اندازه یک کیسه برنج ده کیلویی شد. هم از فروشنده خجالت می‌کشیدیم و هم نمی‌توانستیم جلوی خنده‌مان را بگیریم. حتی وقتی ۲ کیلو سویا داخل پلاستیک جا نشد و فروشنده یک کیسه برنج را جایگزین پلاستیک کرد. حال آن بنده خدا را با تمام وجودم درک می‌کردم که موقع راه رفتن زمین خورد و برای کم نیاورن تا خانه سینه خیز رفت. در نهایت کیسه برنج حاوی سویا و مابقی خریدهایمان را دست گرفتیم و راهی خانه شدیم و از آن روز به بعد به تمام زوج‌های جوان توصیه کردیم که موقع خرید سویا، گول حجمش را نخورید و به چگالی آن توجه کنید

یلدا و فراق تو

ای بنده‌ی صالح خدا، امروز یک روز دیگر هم به روزهای نبودنتان اضافه شد. یک روز و یک شب طولانی. طولانی‌تر از باقی شب‌های سال. منِ همیشه غافل از شما، ادعایی ندارم که همیشه منتظرم، اما به خدا قسم امشب بیشتر از همیشه به یاد شما بودم. نمی‌دانم منتظران واقعی‌تان امشب را چگونه می‌گذرانند اما منِ کمترین به بلندای شب یلدا، برای فرج شما دعا کردم، برای دیدن صبح یلدای فراق شما. دعا می‌کنم برای هرچه زودتر تمام شدن این یلدای طولانی. دعا می‌کنم …

«الهم عجل لولیک الفرج»

 

روز برنامه‌نویس

یکی از روزهای آغازین مهرماه سال ۱۳۸۲ که همه‌ی ما ۲۹ نفر هنرآموز رشته‌ی کامپیوتر هنرستان شهید دکتر بهشتی تبریز داخل کارگاه برنامه نویسی نشسته بودیم و منتظر معلم بودیم تا بیایید و در مورد این درس عجیب و غریب که تقریبن همه‌ی کلاس با آن نا آشنا بودند، صحبت کند، هیچ‌کس نمی‌دانست که ممکن است ۱۰ سال بعد، زندگی‌اش با این درس عجین شود و از این راه امرار معاش کند.

قرار بود با QBasic شروع کنیم. صفحه‌ی آبی رنگ محیط کدنویسی با رنگ فونت خاکستری جذابیت خاصی به صفحه‌ی سیاه و خاکستری DOS می‌داد. برای شخص من لحظات عجیبی بود، حس قرار گرفتن در دنیایی که از هیچ چیزش سر در نمی‌آوری. اولین حرف معلم این بود که چطور این برنامه را از طریق DOS اجرا کنیم و وارد محیط کدنویسی شویم و بعد چون فعلن هیچ ذهنیتی نسبت به آن نداشتیم فقط یک تکه کد روی وایت بورد نوشت و گفت این را تایپ کنید. وقتی کارتان تمام شد دکمه‌ی F5 را بزنید و نتیجه را ببینید. پشت سیستم ۳ نفر بودیم. من نفر وسط بودم و داشتم تایپ می‌کردم آن هم چه تایپی! کدی که می‌نوشتیم یک حلقه‌ی For بود که اعداد ۱ تا ۱۰۰ را یک به یک می‌شمرد و نمایش می‌داد.

 

محیط qbasic

محیط qbasic

 

وقتی دکمه‌ی F5 را زدیم انگار که با موجود عجیب الخلقه‌ای مواجه شده باشیم، دهان‌ها همه باز از نتیجه‌ی کار!

 

در کل خانواده و فامیل اولین فردی بودم که در این رشته تحصیل می‌کردم. همه چیز نه تنها برای من بلکه برای بقیه هم جالب و تازه بود. بعضی از اعضای خانواده و فامیل کامپیوتر داشتند اما فقط برای تایپ و رایت سی‌دی و تماشای فیلم و بازی کردن از آن استفاده می‌کردند. ذهنیتی که از کودکی به من القا شده بود این بود که کامپیوتر همه چیز را بلد است و محاسبه‌گر قوی‌ای است. حالا در کارگاه برنامه نویسی من داشتم به این کامپیوتر باهوش که همه چیز را بلد است، دستور می‌دادم که کارهای مرا انجام دهد. حس یک فرمانروای پر قدرت را داشتم که به رعیتش دستور اجرای فرامینش را می‌داد. از این کار خوشم آمد و برگشتم به محیط کد نویسی و ۱۰۰ را به ۱۰۰۰ تغییر دادم. حالا کامپیوتر زبان بسته باید تا ۱۰۰۰ برایم می‌شمرد و چاپ می‌کرد. همین‌طور اعداد را ۱۰ برابر می‌کردم و به طبع مدت زمان بیشتری منتظر می‌ماندم تا اعداد را بشمرد و چاپ کند که بالاخره در عددهای میلیونی گیر کرد و از نفس افتاد. لذتی که از این کار بردم غیر قابل وصف بود. تصویری که از کامپیوتر داشتم به کل در ذهنم تغییر کرد و حالا من بودم که به کامپیوتر دستور می‌دادم چه کار بکند و چه کار نکند.

از کودکی به کارهای فنی مخصوصن ساختن یک وسیله علاقه داشتم. بماند که اکثر این ساختن‌ها تبدیل میشد به خراب کردن یکی از وسایل به درد نخور خانه. قبل از هنرستان خودم را قانع کرده بودم که در رشته‌ای مثل ساخت و تولید ادامه تحصیل بدهم ولی وقتی خیلی اتفاقی رشته‌ی کامپیوتر را انتخاب کردم و با برنامه‌نویسی آشنا شدم گمشده‌ی دوران کودکی‌ام را درآن پیدا کردم. بدون هیچ ابزاری مثل آچار و پیچ گوشتی و انبردست و … می‌توانستم فقط با یک کامپیوتر و فکر و ایده‌ی خوب چیزی را خلق کنم که دوست داشتم. از آن روز به بعد من بودم و یک کامپیوتر که بهترین دوستم شده بود. صبح تا شب پشت آن بودم و مشغول تایپ کد در همان صفحه‌ی آبیِ دوست داشتنی. دیگر فعالیت‌های دیگر برایم حذابیتی نداشت. روزهای تابستان هم همین‌طور بودم. صبح تا شب و حتی شب تا صبح روی برنامه‌هایم کار می‌کردم.

این ۱۰ سال خیلی سریع گذشت. با مهارتی که به دست آورده بودم مصمم شدم که از همین راه امرار معاش کنم. کاری که بیشتر از هر کار دیگری دوستش داشتم و امیدوار بودم به آینده‌اش. الان که این مطلب را می‌نویسم دقیقن هشت سال است به صورت حرفه‌ای کد می‌نویسم. ۱۰ آذر ۸۴ اولین روز کاری من بود.

همیشه با خودم فکر می‌کردم در دنیای امروزی که همه چیز ارتباط مستقیم و غیر مستقیم به IT دارد، اگر برنامه نویس‌ها نبودند خیلی از اتفاقات مهم رخ نمی‌داد. اما این قشر هیچ وقت در صحنه نیستند که شناخته شوند. اکثر مردم دنیا، شرکت‌های تولید کننده‌ی نرم افزار و دیوایس‌ها را می‌شناسند با مدیرانشان. اما این شرکت‌ها و این مدیران به خاطر برنامه‌نویسانشان که مجری اصلی ایده‌ها هستند بزرگ و بزرگ‌تر شدند. چقدر خوب است که روزی از سال را به افتخار این قشر زحمت کش و کم توقع اما بلند نظر اختصاص دادند، انسان‌هایی که با ایده‌ها و توانایی‌هایشان دنیا را متحول کردند حتی با وجود سختی‌ها و مشکلات و نامهربانی‌هایی که دیدند.

همه ۱۰ آذر، ۲۵۶ مین روز سال را به برنامه نویس‌ها تبریک می‌گویند، اما من علاوه بر تبریک به دوستان و همکاران برنامه نویسم ، این روز را به همه‌ی معلمین و مربی‌هایی که شوق برنامه نویس شدن را در دل انسان‌ها ایجاد می‌کنند هم تبریک می‌گویم :)

عرش تا فرش

مرد وقتی فوت کرد، ارثش بین زن و پسرش تقسیم شد. پسر مادر را پیش خودش برد تا از او نگهداری کند. مادر خوشحال بود که سایه‌ی سری دارد اما پسر تمام حواسش به مال و دارایی مادر بود. وقتی تمام دارایی مادر را خرج کرد، دیگر محلش نگذاشت. عروس، مادر شوهر را به خانه راه نداد و پیرزن مجبور شد در انبار زندگی کند. آزار و اذیت‌های پسر روز به روز بیشتر شد و دل مادر آزرده‌تر.

آن روز پیرزن را دیدند که در حیاط خانه نشسته است، با حالتی آشفته، دست روی شکم می‌کشد و پسر را نفرین می‌کند: «احمد بسوزی که سوختم». گفتند نگو، نفرین نکن، طاقتش را نداری، گفت: چرا دارم.

مادر فوت کرد.

پسر حمام روستا را با یک شریک اجاره کرده بود تا بگردانند. صبح علی الطلوع، وقتی که داشتند حمام را تمیز می‌کردند، شریک به پسر می‌گوید: احمد برویم مسجد نماز بخوانیم و برگردیم کار را ادامه بدهیم. احمد می‌گوید: تو برو من هم می‌آیم. شریک که از حمام خارج می‌شود، موتورخانه‌ی گازوئیلی حمام آتش می‌گیرد و منفجر می‌شود. بعد از خاموش کردن آتش، جسد جزغاله‌ی احمد را از حمام بیرون می‌آورند.

فاصله‌ی نفرین و فوت مادر تا انفجار حمام، بیشتر از ۳ ماه نبود.

 

پ.ن: مادرم صحنه‌ی نفرین مادر و جسد سوخته‌ی پسر را از نزدیک دیده بود و همیشه برایمان تعریف می‌کند