یادداشت‌های پاک‌نویس شده‌ی من

یادداشت‌های پاک‌نویس شده‌ی من

Tag: تو

قطار می‌رود، تو می‌‎روی، تمام ایستگاه می‌رود…

در این مدتی که دور از هم هستیم، جدایی برایم یک مفهوم داشت، این‌که او بماند و من بروم. موقع رفتن دلداری‌اش می‌دادم و سعی می‌کردم لحظات آخر جدایی را با خنده بگذرانیم. هرچند درون دلمان غوغایی بود. این بار قرار بود او تنها بیاید و تنها برود. موقع آمدنش وقتی قبل از رسیدن من، […]

سه ماه دلی

سه ماه … این را بارها زیر لب زمزمه میکنم٬ از خودم میپرسم: میدانی سه ماه یعنی چقدر؟ چند روز؟ چند ساعت؟ چند دقیقه؟ مثل بچه ها با انگشت های دست میشود حساب کرد؟ حساب کردم٬ نشد٬ نمیتوانم٬ اصلن مقیاس ها فرق میکند٬ اصلن سه ماهی که گذشته است سه ماه تقویمی نبود٬ سه ماهِ نوری […]

وقتی هست

«وقتی هست، چه نیازی به نوشتن؟» مدتی‌ه بعد از ورود به مدیریت وبلاگ و آماده شدن برای نوشتن پست جدید، این جمله رو با خودم میگم و صفحه رو می‌بندم.

بهترین آغاز

چه سعادتی بهتر از این که عاشقانه‌ترین پیمان زندگی‌ام را با او در جوار کریمه‌ی اهل بیت (س) در شب ولادت جدش رسول خدا (ص) و امام جعفر صادق (ع)، بستم … شب ۱۷ ربیع الاول ۱۴۳۳ مصادف با ۲۰ بهمن ۱۳۹۰ بماند در ذهن تاریخ … در قلب من … در قلب او … تا یادمان […]

آفرینش

خداوند، روز اول آفتاب را آفرید، روز دوم دریا را، روز سوم صدا را، روز چهارم رنگ‌ها را، روز پنجم حیوانات را، روز ششم انسان را و روز هفتم … خداوند اندیشید دیگر چه چیزی را نیافریده است؟ … پس تو را برای من آفرید … پ.ن: سکانس آخر مدار صفر درجه