یادداشت‌های پاک‌نویس شده‌ی من

یادداشت‌های پاک‌نویس شده‌ی من

Tag: عباس

بنفسی أنت

«کیفَ لا اَبکی، الان جِئتنی و اَخَذتَ رأسی عَن التّراب، فَبَعدَ ساعهٍ مَن یَرفَعُ رأسُک مَن التّراب»   وقتی مولایش بالای سرش رسید و نشست و سرش را بغل گرفت، گریه کرد، مولایش پرسید تو چرا گریه می‌کنی؟ من باید گریه کنم. عرض کرد: «چگونه گریه نکنم، الان تو آمدی و سرم را از روی […]

یاد داری نفس آخر بابایم را؟ کربلا جان تو و جان حسین…

شیر بر گرد حرم میگردد، همه جا تاریک است، دشت دشتی پر خار، آسمان تیره و تار، جز صدای قدمش زمزمه ها خاموش است، ناگهان چشمش دید که کسی می آید… -در سیاهی شبی کیست؟ چشمها برقی زد، سمت او نعره برآورد: «بأیست»! که چه جرات داری که به سمت حرم عشق قدم برداری؟ ناگهان […]

می‌شناسمت

سال هاست که میشناسمت … میدونم که اسمت با کربلا و آب و غیرت و حسین (ع) عجین شده … اما نمیدونم چرا همیشه وقتی اسم ابالفضل میاد تنم به رعشه می افته …