بنفسی أنت

«کیفَ لا اَبکی، الان جِئتنی و اَخَذتَ رأسی عَن التّراب، فَبَعدَ ساعهٍ مَن یَرفَعُ رأسُک مَن التّراب»   وقتی مولایش بالای سرش رسید و نشست و سرش را بغل گرفت، گریه کرد، مولایش پرسید تو چرا گریه می‌کنی؟ من باید گریه کنم. عرض کرد: «چگونه گریه نکنم، الان تو آمدی و سرم را از روی […]